تو آرام منی.
دریای آرامشمی.
با تو چه سکینه ای دارد دلم!
با تو چه سختیها آسان می شود!
تو با یک تماس که در آن قلبم را با خود بردی،
مرا به عظمتی خواندی که از زمان شروعم در آن گمم.
من گم چگونه پیدا شوم؟ ستاره چگونه ماه شود، یا که برکه دریا شود یا که پنجره آسمان؟
و علم آدم الاسما کلهای تو بهانه ای شد که زیر صفرت را به صد برسانی و به این افزایش وجودش غزلها بخوانی و ملائک را به سجده امر کنی و مرا جانشین خود گردانی. مگر نه این بود که سجده ازآن توست؟ چگونه بر من ملائک سجده کردند؟ مگر من خدا بودم؟ تو مرا به آن مقام والا رساندی و به خاطر این هیچ رو به بی نهایت احسنت و آفرین گفتی.
گاه می مانم که حال که من نبودم تا بدانم تو آرامشم می شوی، نکند این منم که آرامش توام؟ تو بودی و مرا آوردی تا با من به معاشقه بپردازی. و این منم که آسمان و زمینت به دورم می گردند و همه برای آسایشم در کارند. با من چه کرده ای؟ باور همچون ذره ام چگونه این را بفهمد؟ با کدام قاعده می توان بی نهایت را در ظرف صفر گنجاند؟ من آن گیجم که در بیابان بی منتهای چراها و چگونه ها اطراق کرده ام، بلد راهی بفرست.
