تبليغاتX
زمینی آسمانی - داستان زندگی من
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 

من رو عشق، تو راه بهت رسیدن معنی می کنه.
خیلی وقته دارم می آم ولی کم تونستم راه برم.
اگه می بینی موندم و نتونستم به مقصدم که تویی نزدیک بشم،
یادت بیار دویدنامو.
با کفشای پاره و سنگین پام، خیلی خسته می شدم.
هی می دویدم، هی زمین می خوردم.
خیلی جاها ماه که نبود شبا، هیچی نمی دیدم.
نور ستاره ها خیلی کم بود، می ترسیدم...
هر چی بیشتر می دویدم زخمهای تنم بیشتر می شد.
چه سخت و دیر شبام به روز می رسید.
می مردم و زنده می شدم.
خیلی وقتا تنها بودم و هیچ کیم، هیچ جا کمکم نمی کرد.
چندین بار عینکم افتاد و شکست و من مثل کورا عصا به دست ادامه می دادم.
تا باز کی به عینک فروشی برسم و یه عینک دیگه بخرم.
تا چشام به یه عینک خو می کرد تو یه حادثه از دستم می رفت.
دیگه هر وقت عینکم عوض می شد می دونستم اینم می شکنه.
آفتاب که سر و کلش پیدا می شد من شبو یادم می رفت!
چه گلای قشنگی، چه همه پروانه، چه همه سبزه و چه همه درخت!
واسه منی که تو سیاهی محض راهمو می رفتم دیدن اینهمه رنگ شگفت آور بود.
نمی تونستم به راهم ادامه بدم و به اونا نپردازم.
دست خودم نبود، بهشون محتاج بودم. نمی تونستم نخوام.
آخه شبا که نور نبود، روزا هم روشنی همه چیزو قشنگ و خواستنی می کرد.
تو هی صدام می کردی. هی می گفتی بیا، برات چیزای خیلی بهتری تدارک دیدم.
من که نمی فهمیدم. مست رنگ و بو بودم و آسایش این جان و تن خسته.
منازل بین راهو با مقصد اشتباه می گرفتم!
تا اینکه دیدم چه زود همه چی عوض می شه!
گل پژمرده می شه، پروانه می میره، سبزه خشک می شه و درخت برگ و بارشو از دست می ده.
دلمو می زد. دوست داشتم همیشه می بود.
همیشه هم نه، چون یه نواختی خسته ام می کرد.
اگه تنوع هم می داشتن و هر کدوم هزار نوع بودن از خود این تنوع خسته می شدم.
پس اون کیه، پس اون کجاست، پس کو اونجایی که مقصده؟
تا کی باید همینطوری برم و شب و روزمو اونجوری بگذرونم؟
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط محمد آسمانی  |