تبليغاتX
زمینی آسمانی - حج
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

وقتی می ری یادت باشه خواستت. این یعنی نگاهت کرده و ازت خوشش اومده.
باید بری اونجایی که گفته مثلا این خونمه. مگه می شه باور کرد؟ سنگ خونشه!؟
با یه عالمه دستور و بهانه ازت می خواد بری و دورش بگردی. دیدی دو نفر که همو دوست دارن هی می گن دورت بگردم؟ وقتی دور خونش می گردی یعنی محبوبشی. تویی که اصلا نه دیدیش نه می شناسیش، دعوتت می کنه به یه خلوت  عاشقانه جمعی. تو باید نقش محبش رو بازی کنی تا بفهمی محبوبشی. وقتی اینو فهمیدی مرامش می کشت و محبوبت نمی تونی نکنیش. خیلی ساده و محسوس و دیدنی کنار یه عالمه آدم دیگه که اونام سرنوشتشون مثل تو هست، گم گم باید بگردی. باید با اونا یکی بشی. اینهمه کثرات! اینهمه قطرات! اگه عشق زمینی دوتاش غیر ممکنه پس چرا اینهمه عاشق تو نقشن؟! یه سری تو این هست که نمی گم. شاید چون نمی تونم بفهمم خوب! همین قدر بگم که عاشق و معشوق یکی می شن اگه عشقشون واقعی باشه. الفبای عشق و وحدت رو که از این گردش جسمانی یاد گرفتی باید کتاب عاشقی عالم رو ورق بزنی و کعبه دل رو پیدا کنی. دله اون عزیز واقعی که حالا باید دورش بگردی. همه عمرت. مگه همین گردش خون رو ندیدی؟ یه تشبیه از گردش جونه. همه وجودت به دل قائمه. نقطه پرگار وجودت و اصلا عالم دله. دلی که خدا درش هست. خدایی متفاوت از اونیه که تو کعبه دیدی. سرفصلای عاشقی رو بهت گفتن. اینجا به تفصیل به ذوق جان باید بچشی.
پهنه وجودت خیس بارون لطفش که شد دونه های قشنگ اسما و صفاتش جوونه می زنن و گل می شن. اونوقته که گلستانه وجودت! دیگه به صحرا و دشت چه حاجت است؟ نمی خواد بری. هر چی بخوای اینجا هست. این می شه بهشتت که اینهمه برات توصیفش کرده بود.
تازه می فهمی چه برهوت لم یزرعی بودی تویی که فکر می کردی آباد و پر ثمری. خشکی و بی آب و بی علف.
وجودت که مرده بود زنده می شه. می شی مظهر زندگی. می شی تجلی حی لا یموت. یعنی همونی که می خواستی. و تو به آرام جانت می رسی و هر دم قربون صدقش می شی و یاد بهانه هاش می افتی و می شینی کنارش هی براش تعریف می کنی و هی به کارات می خندی. اونم می خنده و بهت می گه آره اینا همه بهانه بود که بهم برسی. قطره تا به دریا نرسه در تلاطمه. محو که شد، حل که شد، وجود محدودش جزئی از یه کل بزرگ و نامحدود می شه که معدن آرامش و قشنگیه. آخ قربونت برم قشنگ من! چه حس خوبیه قطره به دریا برسه و وجودش رو از دست بده و با دریا یکی بشه و یه وجود جدید پیدا کنه. اینهمه از محدودیتش می ترسید، هر لحظه ممکن بود بخار بشه ولی حالا خودش منبع بارونه. منو دریام کن! می شه؟! چه زیبا و با شکوهه آدم با خدا یکی بشه. ماتت می زنه. می مونی. چشمات تو چشاش. نگاهت به نگاش. کرشمه هاش و ناز و عشوه هاش شراب وصلیه که مست و بی خودت می کنه و تشنگی هر دمت رو رفع می کنه و عطشت رو می نشونه.
از نگاهش که دام صیدته هیچوقت غافل نشو.
نگاه رو باید دربست به خدا بست تا از دنیا رست و به عقبی پیوست.
ای من! ببند و برهان و بپیوند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط محمد آسمانی  |