تبليغاتX
زمینی آسمانی - من همچنان قلبم به انتظار لحظه دیدار می تپد
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 
نمی دانم چه کنم ؟ نه علمم نافع است ، نه عملی دارم و می توانم داشته باشم که مرا از این حیرت روز افزون نجات دهد.
مثل مسافری خسته و زار که از راه پر خطر و حادثه ای گذشته باشد و آثار حوادث بر پیکرش نمایان باشد ، خسته راهیم که به سوی تو منتهی می شود.
با اینکه می دانم تو مدیریتم می کنی و می پرورانی مرا ، نه شکر می گذارم نعمتهایت را و نه دعایی به در گاهت می آورم. حقا که هیچ منعَمی از من بدتر نیست و هیچ منعِمی از تو بهتر .
همه آنچه اندوخته بودم را از دست داده ام . دیگر حتی آنقدری که قبلا تو را می شناختم و میل به دیدارت داشتم و به خلوت با تو مأنوس بودم ، هم نیست . من خودت می دانی درباره تو از تو چه می خواستم ، حال چه شد؟ اگر می خواهی اینگونه مشغول لهویاتم کنی و از خودت باز داری ، این را من نمی خواهم . تو هم نباید بخواهی . چگونه می شود تو که مسمّا به ارحم الراحمینی از خودم به من بیشتر ترحم نکنی؟ تو که می دانی لهو و لعب استحاله می کنند من را ، چرا از آنها خارجم نمی کنی؟ اگر من نفهمم که سرمایه عمر مفت از کفم می رود و هیچ حاصلم نمی شود ، در این مشغولیّات ، تو که مصدر فهمی دستم را بگیر و از آنها در آور مرا . می گویی خود بخواه ؟ شاید اصلا من نخواستم . یا نتوانستم بخواهم . تو همین طوری رهایم نکن . اگر بگویم که رضایت داده ای به اسارتم در ظلمتها ، با گفته خودت نمی سازد . مگر نفرموده ای «هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما .» تو هم که حرفی نمی زنی که عمل نکنی . اگر بگویی در ظلمات نیستی که آفتاب آمد دلیل آفتاب . فکر نمی کنم وضوح بطلان این روشنتر از آفتاب زوال نباشد . اگر بگویی مومن نیستی ، می گویم : خوب تو که می گویی هر که را بخواهی هدایت می کنی و هر که را ضال ، چرا هدایتم نکنی ؟ چرا مرا از هدایت شوندگان نپذیری ؟ اگر بگویی دلم می خواهد هدایتت نکنم ، می گویم : پس این چطور رحمتی است که فرموده ای : «وسعت کل شی» ؟ اگر بگویی می خواهم هدایتت کنم اما قابلیت هدایت را از دست داده ای ، متوسل می شوم به سلاح کار ساز اشکهایی که برایت ریخته ام . مگر اولیایت نفرموده اند : اگر ذره ای در نماز اشکتان گرفت ما را دعا کنید ؟ یا  خدا هیچ چیزی را بیشتر از قطره اشکی که برایش ریخته شود دوست ندارد ؟ اگر بگویی کم گریه کرده ای ، می گویم : مگر سریع الرضا نیستی ؟ مگر با اندکی از زیاد چشم نمی پوشی ؟ پس خدای عزیز عادل چرا من نه ؟ شاید دوست داری مرا اذیت شیرین کنی ؟ اذیتم می کنی چون دوستم داری ، یعنی از آزار محبوب خودت لذت می بری ؟ ولی با ضعیفی همچون من اینهمه زور آزمایی ؟ یعنی تحمیل فوق طاقت از جانب حکیمِ علیم ؟ فکر نمی کنم این هم درست باشد . شاید می گویی من به خودت واگذار کرده ام هدایتت را ؟ هر چند این با آنچه از کتاب و سنتت فهمیده ام چندان سازگاری ندارد ، اما گیرم که اینگونه باشد ، من کجا می توانم بی تو چنین کاری کنم ؟ اگر هر آدمی عالمی است بنشسته در گوشه ای ، و عالم هم نیاز به مربی و خالق و رازق و مدبّر دارد ، وجود من چگونه مستثنی باشد ؟ چگونه به تربیت تو نیاز نداشته باشد ؟ چگونه تدبیر آن به دست تو نباشد ؟ مگر بارها این را از تو نخواسته ام ، خودت هم گفته ای : « ادعونی استجب لکم » پس چرا اجابت نمی کنی ؟ اگر می فرمایی ربوبیتم را به تو مقداری تفویض کرده ام ، می گویم : چطور چنین کار عظیمی از عهده ام بر می آید ؟ مگر من می تواند کار خدایی کند یا خدایی کند ؟ معاذالله . اگر بگویی نه ، که خواسته به حق اجابت نشده من درست از آب در می آید و اگر بگویی بله ، من می مانم و حیرتی بس ناراهبرتر از ظلماتی که اسیرشان هستم . به هیچ کور سویی نخواهم رسید . چون :
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود     زینهار زین بیابان وین راه بی نهایت
من دیگر آن کسی نیستم که جز به تو نمی اندیشید . حال به بجز تو فقط می اندیشم و قدرت سلب بذل این توجهات مقدورم نیست . اما هر گز از بذل رحمت تو ای آنکه جز تو هیچ نیست حتی سراب ، حتی نیستی ، نا امید نیستم . هرگز با خود به جزم نگفته ام : در راه لقای دلبر شیرین سیما و زرین تن خودم هلاک خواهم شد ، یا هلاکم خواهد کرد که او را نبینم .
من همچنان قلبم به انتظار لحظه دیدار می تپد ، این تپش را دریاب .
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط محمد آسمانی  |