عزیزم تا به یاد دارم چشمم در این عالم تو را ندیده . هرچند بارها بگویم هرچه زیبایی و کمال هست ، از آن دلبر است . اما این فقط یک حرف است . کجا دلم به این رضایت می دهد و می تواند به همین خوش باشد . خوب هر چه در عالم می بینم همه تجلی توست . اما اگر همین کفایت می کرد چرا در این جلوه ها تو را نمی بینم و فقط غیر تو را می بینم ؟!
کاش همانگونه که کوه و جنگل و آسمان و دریا دیدنی است ، تو هم قابل دیدن بودی .
چگونه می توانم هیچ دیداری با تو نداشته باشم و مدام با تو و برای تو باشم و ببینم ؟
مرا از بهشت انست به بهانه ای رانده ای تا خودم تو را باز یابم . من که باید جز تو که واحدی هیچ نبینم ، جز تو هزاران واحد را همه روزه می بینم و به یادشان هستم .
یعنی تو که الهه تنها و بی شریک منی ، همه روزه در میان هزاران شریکی که من برایت ساخنه ام گم می شوی و من نمی توانم تو را پیدا کنم .
خدای عزیزم چرا از میان اینهمه موانعی که تا تو دارم خودت به سراغم نمی آیی؟و نجاتم نمی دهی ؟ من چشم به راهم . نمی توانم تو را بیابم . همه روزه جز معشوقه های مجازی بیشماری که بدل از تو به عبادت گرفته ام که را می پرستم ؟ می بینم که چگونه هستی ام را به تاراج می برند و از تو دورتر و دورترم
می کنند . اما چون پرستشت را در نهانم نهادی و نیستی ، نمی توانم کسی را نپرستم .
خدایا مرا از این ظلمتها نجاتم بده اگر تو بخواهی می شود هر چند هیچ کس نخواهد و اگر تو نخواهی نمی شود و لو همه بخواهند.
بیش از این چشمهای خسته منتظر به راهم را تنها مگذار .

+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:23  توسط محمد آسمانی
|