تبليغاتX
زمینی آسمانی - از خلق تا دفن
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 

رفتن حکم حتمی هر روندست! نیومده که بمونه. اسمش روشه: رونده. یعنی یه روزی می ره. تو چه بخوای چه نخوای این اتفاق رخ می ده. همونطور که یه جوونه غنچه می شه و گل می ده و با کلی تغییر و تبدیل، بعد مدتها میوه می شه و می رسه، ما هم رسیده یا نرسیده می ریم!

تو منظورت از این که با اون همه ذوق و شعف و شوق خلق می کنی و بعد همون مخلوقو دفن، چیه؟ به ذهنمون بد می آد! دلمون می گیره! چشامون تر می شه! دوست نداریم و می ترسیم بهش فکر کنیم که یه چیزی یا کسی که تا حالا بوده یهویی نیست بشه و دیگه نباشه! می ترسیم ما هم یه روزی بریم.

Autumn Leaves near a Tree Trunk, Grand Rapids, Michigan, USA Photographic Print by Panoramic Images

اینکه از این همه خلق و دفن چی گیر تو می آد و چی سهم من می شه انگاری مهمترین مساله همه عمرمه. زندگیم درگیرشه و من نمی تونم بهش فکر نکنم و درون و بیرون خودمو واسه رسیدن به جوابش نکاوم.  

نمی فهمم! عقلم قد نمی ده! تو هم که خودت سر بسته گفتی. نمی شه چیزی ازش فهمید. گاهی فکر می کنم نکنه من ازت یه مفهومی ساختم که با اونی که هستی متفاوته! بعد می گم حتما هست. اگه نه خودت یادم نمی دادی بارها هر روز وایسم و بگم الله اکبر. این منو می ترسونه! تو همه چیزمی اونوقت من نمی شناسمت. شناخته هام اگه نگم مجازه و سرابه لااقل بخش بی نهایت کوچکی از حقیقته. با این علم کم و حتما خیلی جاها نادرستم چه جوری اونطوری باشم که تو منو به خاطرش آوردی؟ چه طوری میوه دلمو برسونم و کال و نارس از دنیا نرم؟! چه جوری به اهدافی که از خلقتم داشتی نزدیک بشم و زحمتت رو هدر ندم؟ چه طوری یه کاری کنم حس پرستشمو تو امثال درکه و لواسون هدر ندم؟! حس لطیف و عمیق و دقیق و همیشه با منی که نشونه توی گم شدمه از وقتی اومدم. چه کار کنم این نشونه دیگه حالا اونم گم شده رو، تو این همه ظلمت و بی نوری و چاله و چاه، تو اینهمه قدمت و کهنگی و فراموشی، تو اینهمه وجود پر غبار، تو اینهمه من گذشته، تو اینهمه من به انحراف رفته، تو این قبرستون بی منتهای منیتها و عادات مدفونم، پیدا کنم؟ تو بگو چه جوری!؟ تا منو به تعادل نرسونی و بهم نفهمونی قدر هر چیزی که در من و در عالمه چیه و چه نسبتی با تو داره و چرا در من و در عالم هست، چه جوریه و چه جوری باید باشه، من نمی فهمم. این ندانی و جهل با رسیدن به قدر دیگه می ره و منی که همه شبای عمرم قدر بوده تازه می فهمم چه شبها و لحظات عزیزی از کفم رفته. برات معتکف می شم!

چرا نگرانی؟ با اینهمه جاه و جلال و جمال و شکوه و عظمت، چرا نگرانی؟ دل بی عشق سنگ که نه ننگه. تا عشق نیاد و ذره ذره وجوتو از رنگ استحاله نکنه بی رنگ نمی شی و تو باید واسه رسیدن به این شب بزرگ بی رنگ بی رنگ باشی.

Determination: Little Pine Art Print

نترس! هیچی گم نمی شه. نه هیچ چی و نه هیچ کی. وقتی اینهمه راجع به ثبت و ضبط بودن اعمال و افکار و ظاهر و باطنمون، کم و زیاد و کوچیک و بزرگش گفته، مگه می شه خودمون گم بشیم؟ اگه فلانی که بهش دلبسته بودی رفت، رفتنش نباید اونقدا دلگیرت کنه که حرفایی بزنی که رنگی نیست و سیاه سفیده. اینم جزئی از خلقتشه. منتها هنوز ادامه داره و بنا نیست تا وقتی خودتم به اون مرحله از خلقت نرسیدی بهت نشونش بدن. اصلا تو کی هستی که باید بهت نشون بدن؟! انتظار زیاد که چه عرض کنم مافوق زیادیه! نه؟ ولی بهت نشون می ده چون دوستت دارن. چون تو معشوقشی و خدا نکنه اینو وقتی بفهمی که عاشقت ازت بریده باشه و سراغ یکی دیگه رفته باشه!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط محمد آسمانی  |