اینکه می آییم مطلبی می نویسیم و انتظار داریم دیگران از زیبایی ای که به چشمون درش هست، تمجید کنن و لذت ببرن و این مطلبو به همه نشون بدن یا لااقل بهش توجه کنن و پیرامونش نظر بدن و کلا بهش بپردازن و دوستش بدارن و در این دوستی وفادار بمونن، یک مصداق از یه میله که اکثرمون بهش بی توجهیم! هر چی در ما هست که به نوعی نیازه، یه برطرف کننده طبیعی و اصیل و بالذات داره. اگه گرسنه و تشنه می شیم غذا و آب، اگه خسته می شیم استراحت و خواب... و همه نیازای دیگه ای که داریم به یه سبک منطقی و طبیعی رفع می شه. چون مرکب از جسم و جانیم، نیازای روحیمونم یه مابه اذا خاص، هر کدومشون دارن که خوب اگه از اینکه چه نیازای مادی و چه روحانی ما سر به بینهایت می ذاره بگذریم و به همین نکته ای که سرش بحث شد بپردازیم، می بینیم اونی که نیازمونو برطرف می کنه مثل خیلی چیزای دیگه تو این عالم درجاتی می تونه داشته باشه. خوب اگه همین در صورتی که رخ می داد می تونست قانعمون کنه چرا هیچوقت ته دلمون راضی نمی شه؟ این نشون می ده ارضا این نیاز حقیقتا به این روش نیست و یه راه دیگه باید پیدا کرد. اینکه اون راه دیگه چیه و کجاست، به درجات آدما متفاوت می شه و مابه اذایی پیدا می کنه که بعد از پیدا کردن جواب حقیقی به خاطر بینهایت بودن اونی که ازمون رفع نیاز می کنه، بینهایت می شه. خوب حقیقتا رفع کننده این نیاز و حس عمیق و شدیدمون چیه؟ چرا ما همش از خاطراتمون می گیم؟ چرا یه فیلم که می بینیم یا یه اتفاقی که رخ می ده یا یه خبری که می شنویم یا یه کاری که می کنیم یا به مقامی که می رسیم یا شعری که می گیم و مطلبی که می نویسیم رو به هر کی دستمون برسه می گیم؟! بارها و باها گذشتمونو بررسی می کنیم و خوشمون می آد وقتی کسی به بیشتر و بهتر گفتن و بازیابی کردنشون کمک می کنه. این تجلی این حقیقت در عالمه که هیچی از بین نمی ره و همه چی جاودانه می مونه. اعمال و حتی افکارمون که دیده نمی شن هم تو عالم می مونن و هم به اطلاع همه می رسن! ملائک در عالم امر بر امور ما مسلط و مامورن. و همه اینا به خودمون برمی گرده وقتی از این دنیا می ریم. اصلا واسه همین اومدیم که جوهره هر کسی معلوم بشه. دوست نداریم چیزی از بین بره. چون واسه بقا اومدیم نه فنا! گاهی وقتا که یه چیزی به ظاهر نیست می شه مثلا یه مطلبی می نویسم و حذف می شه یا یه نفر از بینمون می ره این حس غوغا می کنه و همه وجودمونو به هم می ریزه. یعنی که من از هر چیزی که نیست بشه بیزارم و دوست ندارم و می ترسم این بلا سر من و اعمال و آثارمم بیاد. اگه قانون بقای انرژی برای ماده اثبات شده چه جوری قانون بقای جان ثابت نباشه؟ چه آدما مجاز رو چسبیدن و واقعیت رو گم کردن و اثر رو می بینن و موثر رو یادشون می ره!! شرک و کفره که از همه طرف احاطمون کرده. خوب اگه اینه چرا متعلق اون میل اصیلو پیدا نمی کنیم؟ چرا مراقب اعمال و افکار و امیالمون نیستیم؟ چرا به موثر نمی پردازیم؟ چرا جاودانه نمی شیم؟ چرا از این مردگی در نمی آییم؟ چرا به محسوسات می پردازیم و معقولاتو فراموش می کنیم؟ چرا...؟!
