اي آفريننده من !
چرا گمي و تو را نمي يابم ؟ کجايي ؟ اي از شدت بود ناپيدا . چرا دستم به تو نمي رسد ، اي در دسترسترين و اي پيداتر از همه!
نه چه مي گويم ؟ من خود در پي ات نيستم و تو را نمي جويم . دستي نمي سايم تا تو را بخواهم . بهتر بگويم : گويا تو را نمي خواهم تا دستي بسايم و تو را بيابم .
اي من آفريده !
چه شد آن اراده اي که از خلقتم کردي ؟ خواسته اي خليفه ات باشم و براي اين خواستنت بر ملائک فخر فروختي و به من مباهات کردي و به خودت تبريک گفتي . اينگونه بودن ولي چگونه ممکن است ، آنگاه که خليفه نه مستخلف عنه را ديده و نه حرفش را شنيده ؟
اي من آفريده تو !
در نامه ات نوشته بودي از من ميثاق گرفتي که جز تو دل به کس نسپارم و سوداي عشق کس در سر و دل نپرورم . گفته اي قبل از خلقتم اين کار را کرده اي و از من امضا گرفته اي . ته ته قلب حجاب اندودم آن ميثاق نامه را بارها ديده ام . اما نمي توانم به آن عمل کنم . خودت شاهد بوده اي تا کنون ، چند بار گفته ام ز غيرت خواهم بريد و تنها تو را خواهم پرستيد ؟ اما کدام بار توانستم ؟ که بگويم چطور شد نتوانستم ؟! حق دارم به جايت بنشينم و بر خودم فخر کنم بگويم منم جانشين مبدا و منتهاي عالم ؟ اصلا وقتي نمي توانم به مقامت تکيه بزنم ، چگونه اينگونه بودن ممکن مي شود؟
اگر عالم را تو آفريدي وگر آدم را تو پروريدي ، کدامين جرات بر آنم مي دارد آفرينش و پرورشت را از ياد ببرم خود را متعلق به تو ندانم و نيابم ؟ چه مرا به اين چاه منيت انداخته ؟ خود ساختم ؟ نه در باورم نمي گنجد. من ؟!! من با اين همه دوست داشتنت ؟
من که دلم مي خواسته هميشه ربم تو باشي ؟ چه اينکه تو هستي . اگر تمام لحظات عمرم بي تو به سر شد ، مي تواني بگويي من نخواستم ؟ من که از خواستنت مردم . نمي بيني نفسم نمي آيد ؟ نمي بيني قلبم نمي تپد ؟ نمي بيني چشمم نمي بيند و گوشم نمي شنود ؟ بياد نداري بارها از تو خواستم مرا ببري اگر بناست بي تو باشم ؟ من بي تو رفته اي بيش نيستم . چرا نگهم نمي داري مگر من هماني نيستم که برايم به فرشته ها فخر کردي ؟؟؟ مرا نمي خواهي ؟ بهتر از من زياد داري ؟ خيلي دلم مي خواهد از من رفته رفته بپرسي کجا بودي ؟ مي خواهم ببينم چه جوري اين را مي پرسي ؟ چه طور مي تواني اين را بپرسي ؟ و اگر هم پرسيدي با سيل پايان ناپذير اشکم چه خواهي کرد ؟
اگر اينگونه است که اسما تو ارکان اشيا را تشکيل مي دهد و مي پوشاند ، چرا من فقط شي مي بينم ، نه رکن ؟ نه اسم ؟ وسغت ديدنم و ديدم هم محدود است . به محدودي يک ممکن حقير اسير در قفس تنگ هوا پرستي .
ملکوت آسمان و زمين و شهود ذات پر کمالت که به جاي خود ، بارها ماهها گذشته و ديده ام نه به دريا نه به خورشيد نه به آسمان نه به ماه نيفتاده . حتي گل و درخت و آنچه به زيبايي آفريدي و آيتي به سوي خود خواندي و من کنار آنها هستم هم به چشمم نيامده . مشهوداتم در قفس تن مي گنجد و بس . نه وراي آن نه ماوراي آن . تنم که بنا بود مرکبي باشد و به سويت به سرعت رهسپارم سازد ، حالا هم مقصدم گشته هم مبداام بوده هم مسلکم شده !!!
اي بيننده !
نمي دونم چرا حيفت نمي آيد که نگاهت بر من افتد و اينقدر غرقم مي کني در نعمات ؟ تو که غني سموات و ارضين سبعي و غير آن و آن ، چه مي شود ؟ چرا نظرت بر چنين فقير ذليلي مي افتد و او را مي بيني ؟ و مي بيني که او که مي تواند تو را ببيند ، تو را نمي بيند ؟ حيف نيست چشمان زيبا و قشنگت آلوده به ديدنم شود ؟
نه ، نمي توانم بگويم نبين که سخت محتاجم و نه مي توانم بگويم ببين که خودم را لايق نگاه دلربايت نمي يابم .
آنچه تو خود خواهي آن کن . من تسليم آنم که تو مي خواهي .
اي شنونده !
اگر جاي تو بودم چشم و گوش ناظر در هستي ام را و بر هستيم را حد مي زدم . اين برايت نقص نبود . عين کمال بود . نبود ؟
چرا چشم شفا بخش و مطلق گراي خود را به ديدنم مي آلايي؟ و صداي پر گناهم را مي شنوي ؟ مگر به من عقل ندادي و همراهم فرشته نفرستادي ؟ فقط با نامه تنها مرا نياوردي . عقل را رفيق راهم کردي و فرشته هايت را به نصرتم گسيل داشتي . تو نيز همواره با عقلمي و در قلبمي . زهي دلي کو تو را نتواند ديد !
اي بيننده کوردلان و شنونده گنگان و گوينده لالان ! من کور دل گنگ لال را اگر تو اينچنين نکرده اي پس که اينگونه کرده ؟
من نمي خواهم جز تو ببينم و بگويم و بشنوم ، بي تو ببينم و بگويم و بشنوم ، غير تو را ببينم و بگويم بشنوم . دوست ندارم . بر اين شهادت نمي دهي ؟
اي علام الغيوب ! اي شهيد حاضر در همه جا و بر همه جا ! الان که با تمام وجودم تو را مي خواهم چه مي شود مرا که با تمامش تو را نمي خوانم ؟ مي خواهم قالب از غيرت تهي کنم و تا لبريز از تو نشوم سر از کتم عدم بر نيارم . فريادم را بشنو ور نه با دادم گوش ملک و ملکوتت را کر مي کنم از اين خواندن و پاسخ ندادن .

اي داننده !
نه مي دانم که عالمي به ظاهرم و نه مي دانم که عالمي به باطنم . اگر داناي خلوتم و جلوتم بيابمت ، جز آنگونه که تو بخواهي من چه خواهم خواست ؟ اگر خطا کردم نمي دانستم که تو مي دانستي و مي توانستي نيستم کني . چه مي گويم ؟ نيست هستم باور کن .
نيست غير مذکور به ذکر مرده زنده کنت : الهي رجائي عفوک ، الهي رجائي صفحک ! يا غفار بنورک اهتدينا . يعني تو دستم را بگير اي دستگير .