موج روح ما در بحر طوفانی وجود ، می آرامد در ساحل پر از در و مروارید لطف تو که هم موجی ، هم بحری ، هم طوفانی ، هم ساحلی ، هم دری ، هم مروارید .
ای همه چیز ! حتی من ! چگونه می شود خودت خودت را بخواهی و خودت ، خودت را به خودت نرسانی ؟
تو در همه جا و ما مانده بی تو . در حسرت فانی شدن در این هستی در همه جا هست ، بی تو نمی توانیم وجود یابیم . زانکه بودن ما را در نبودمان خواستی و اراده فرمودی نیست شویم تا هست گردی .
ای هستی بعد از نیستی . تو دندان داده ای ، نان داده ای چگونه می شود جان بدهی ، جانان ندهی ؟
ای جان جان ! بی تو که جانان جانی دلهامان از نیستی پوسید . این کهنه دل پوسیده و این کهنه شراب ناب که در دل نشاندیم را دریاب زان پیشتر که عالم فانی شود خراب .