انسان اگر خويشتن خويش را بشناسد همة مسير كمال را مي شناسد و اگر نشناسد از همة معارف باز مي ماند.
كسي كه خود را خوب بشناسد، هم مبدأ خود را خوب مي شناسد، هم معاد خود را. مبدأ و معاد یک واقعيت است و انسان به همان جايي مي رود كه از آنجا تنزل كرده است.
اگر معرفت نفس به طور صحيح حاصل شد، معرفت مبدأ و معاد هم حاصل مي شود و اگر معرفت نفس محقق نشد، معرفت مدأ و معاد هم محقق نخواهد شد. اگر كسي خود را بشناسد، خداي خود را مي شناسد چون خدا هم مبدأ است و هم معاد: «انا لله و انا اليه راجعون»، پس اگر كسي خود را بشناسد، هم مبدأ خود را مي شناسد، هم معاد خود را مي شناسد و اگر خداي خود را نشناخت براي آنست كه خودش را بخوبي نشناخت و اگر معاد خود را نشناخت براي آن است كه خودش را نشناخت.
اگر انسان واقعيت خود را به علم حضوري بيايد، چون واقعيت او هيچ حقيقتي نيست مگر تعلق به مبدأ آفرينش و ربط به هستي محض، چگونه ممكن است حقيقت مرتبط خود را ببيند و خداي خود را كه طرف اين ربط و مستقل اين وجود رابط است نبيند؟ مگر حقيقت انسان داراي استقلال است يا به غير خداي سبحان وابسته است كه در عين شناخت صحيح خود از معرفت خداوند غافل باشد.
اگر كسي خود را شناخت چون ذاتش وابستة به خداست، يقينا خدا را مي بيند. اگر كسي خدا را نديد براي اينست كه خودش را فراموش كرده و فراموشي خودش در اثر سرگرمي به عالم طبيعت است.
افرادي كه از خدا بي خبرند و خويشتن خويش را فراموش كرده اند، اينها خود انساني و فطرت الهي خويش را فراموش كرده، به خود حيواني و طبيعي پرداخته اند؛ تمام تلاششان اينست كه از مزاياي زودگذر ماده و طبيعت بهره مند گردند.
انسان اگر خود را ببيند، ربط با قيامت را هم خواهد ديد و چون خود را نمي بيند، خود را گسيخته و منقطع از قيامت مي پندارد. اگر بگويد: من نبودم و بود شدم و اين بود من هم به مبدأ مرتبط است و معاد هم همان مبدأ است و رابطة بين من و مبدأ يك رابطة شهودي است و خودش را عين ربط به خداوند سبحان بداند، هرگز از شهود مبدأ غفلت ندارد و از ياد معاد غافل نمي ماند.
انسان عين ربط به معاد و عين ربط به مبدأ است، لذا چگونه ممكن است معاد را انكار كند و مبدأ را نشناسد. هيچ ممكن نيست كسي خود را بشناسد و خدا را انكار كند يا به ياد خويشتن خويش باشد و قيامت را انكار كند.

بين انسان و هدف آفرينش اوكه وي به سمت آن حركت مي كند يك رابطة وجودي برقرار است. كه آن رابطة وجودي در تكون انسانيت و رد صورت جوهري او سهم مؤثر دارد و در تشكيل نحوة وجود او در قيامت تأثير بسزايي دارد و چون آن هدف همانند خود انسان يك امر تكويني است، رابطة ميان آن دو هم يك امر تكويني است و چون انسان يك موجود ذي شعوري است، اين ربط وجودي هم، ربط شعوري خواهد بود و چون اين پيوند وجودي در ذات انسان است، اگر انسان به حقيقت خويش علم حضوري داشته باشد، با بينش شهودي، هدف آفرينش خود را مشاهده مي نمايد و اين همان فطرت توحيدي است. اساس سازندة همة خصوصيات ارزندة همة شئون همانا توحيد است و عمل صالح هم براي آنست كه ملكة نفساني پيدا بشود و اوصاف نفساني هم آنست كه بينش شهودي پديد آيد. هميشه عمل صالح مقدمة شهود حق است. چون عمل هميشه زمينة پيدايش حال و حال زمينة پيدايش شهود قلبي است و آن حقيقت همان فطرت توحيد خدا خواهد بود.معناي استقرار فطرت توحيدي در دل وجاودان آن در قلب، اين نيست كه توحيد يك گوهر جداگانه ايست كه خداوند آنرا به دل و قلب با زيور خارجي، گوهرين و مزين كرده باشد، بلكه مراد آنست كه خداي سبحان دل را موحد آفريد و ساختار اصيل قلب بر توحيد است. لذا اگر قلب كسي موحد نبود، او حقيقتا انسان نيست. نه اينكه واقعا انسان است ولي صفت زائد بر حقيقت خود را ندارد. ود قلب انسان است که به عنوان گوهر توحيد ساخته شد و اگر كسي گوهر توحيد را حفظ نكرد، حقيقت دل خود را شكست و آن را به چيز ديگري تبديل كرد. پس اينطور نيست كه حقيقت انسانيت در اين حال محفوظ باشد و ليكن وصف زائد بر آن كه همان شناخت خداي سبحان باشد، محفوظ نباشد بلكه حقيقت قلب با معرفت الله ساخته شد.
یك وقت چيزي روي كاغذ نوشته مي شود، رابطة نوشتار با كاغذ يك رابطة عرض و معروض است. لذا ممكن است نوشته زائل شود ولي كاغذ كه محل آن است، همچنان محفوظ بماند. اما رابطة همان نوشته با مركب، رابطة عرض و معروض نيست، بلكه همان حقيقت مركب است كه به صورت نوشتار در آمد. لذا ممكن نيست نوشته زائل گردد و عين همان مركب بدون كم و كاست بماند، بلكه با دگرگون شدن نوشتار، حتما مركب از بين رفته و جرم آن بصورت چيز ديگري در مي آيد. اعتقاد توحيدي مقدم صورت نوعية قلب انساني است كه اگر آن نوشتة الهي زائل گردد، نشانة آنست كه صورت نوعية قلب آدمي دگرگون شد و به صورت نوعي ديگر در آمد كه ديگر پذيراي توحيد ناب نيست.
اينچنين نيست كه قلب آدمي و حقيقت انساني. اول موجود شود سپس معرفت خداوند به او داده شود، بلكه خداي سبحان قلب را عارفا و موحدا آفريد كه اگر عرفان و توحيد زائل شود، ديگر حقيقت قلب آدمي عوض مي شود و آن شخص ديگر انسان نيست بلكه حيوان است؛ نه اينكه واقعا انسان است و صفت معرفت الهي را ندارد.
حقيقت قلب انسان همانند مركب زريني است كه با قلم حق به صورت فطرت توحيدي نوشته شد كه اگر گرايش توحيدي و بينش الهي و عبوديت زماني بر طرف شود ديگر هرگز آن مركب زرين نمي ماند.لذا ممكن نيست كسي خود را بشناسد و خداي خود را نشناسد و ممكن نيست كسي از خود غافل باشد و خداي خود را بشناسد، زيرا «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و پروردگار را و همان خدايي است كه هم مبدأ است و هم معاد و مرجع. پس: «من عرف نفسه فقد عرف مبدئه و معاده». لذا اگر كسي خود را فراموش كرد، خداي خود را فراموش مي كند: «و لاتكونوا كالذين نسوا الله فأنسهم انفسهم.» و اگر خود را فراموش كرد، قيامت خود را هم فراموش ميكند: و ضرب لنا مثلا و سنتي خلقه.آنها كه حقيقت خود را فراموش كرده اند، چون انسانيت را كه همان نور الهي استخاموش كردند، آتش طبيعت در درون اينها شعله ور مي شود.
