دل باز در اين دار قرار ندارد و خسته از دلبران بسيار هوس دادن سر به دار نيستي کرده است .
جز تو هيچ نمي خواهد و ميل دارد بهاي آنرا هرچه که باشد بپردازد. خدا نکند تو نباشي و حضورت حس نشود . من بي تو باشم و دلم لبريز از مهرت نباشد . تناقض بي تو بودن را هيچ وقت نمي توانم حل کنم . مثل اين است که عدم موجود باشد .
اي عزيزي که حتي غير عدمي همچون من را هيچ ، به راهت آشنا نمودي و رهروان کويت را به من نماياندي . نمايشت ، نوازشي است بر تارک پر دردم .
حديث دل که بر زبان نمي آيد و در وصف نمي گنجد ، پردازشش از آن نمايش يافت و ميل بقا در بيابان برهوت فنا بين وجود و عدم سر بر آورد و رو به افلاک سبع سما و ارضت نهاد ، تا هر که را هوس با تو بودن است درس انس و خلوتي آموزد و جلوات تار اسرار خاک را يکسر به تو پيوندد تا نورت ، آيه هاي عشق و مستي را بر وجود ما ببارد و هرچه غير از تو هست در ما به ديار نيستي سپارد . همه هست شويم و هستيمان را از تو بدانيم و از تو بيابيم . اي همه هستي بخش ! هم هستي هم نيستي ، هم هستم هم نيستم ، بزرگترين عذابت اينست که من هستيت را نبينم و به انتظار ديدار تو ننشينم .
ديدار يار چشمي مي خواهد که اسير زلف کمند محبوب باشد و جلاي نور او نظر لطف معبود باشد .
تو خود بخواه تا ديدمان بر تو افتد . اي همه خود خواه ، ما جلوه اي از نور وجود توئيم ، عدمهاييم هستي نما . هستمان از هست توست . در اوج فقر و نيازمندي به کرامت و سخاوت بي دريغ تو خود را غني مي پنداريم و قدمي بر نمي داريم که دعايي در آن باشد و ندايي از تو آيد که دعايت را بر مي آورم هر چند در نظر جن و انس و ملک مقبول نيايد. يک شبه تو را دست مي گيرم و ره صد ساله مي برم . تو را نيز از مستان آن مي مي کنم که علي را کردم . مي صاف ولا . تا تو ولايت نيابي قرار نخواهي داشت و دلي که قرار ندارد از هستي و حيات ساقط است . هر چند خود نداند و نتواند كه بداند.
آن قائمي را به فريادم برسان كه همه قيامها و قعود ها از اوست و به سوي اوست . تا دستم را بگيرد و بلندم كند ، زمينگيرم خود ناي برخاستنم و بيش از اين طاقت پايستنم نيست. مخلد نشوم در ارض زانكه خدا خود مرا خواسته و به ارض آورده و خود وجودم را پرورده. خيلي سخت است به هر چه مي خواهم برسم اما تو همچنان صدف وجودت كه گوهر ناز سر هستي درآن مخفي است را در اعماق اقيانوس نفسانيت تيره و تار من پنهان داري و غواص عقل را به خوابي فرو بري كه كه از شدت آن نتواند بيدار شود . تا با دار عشق تو نرد عشق ببازد و از سفره جود و كرمت تحفه برگيرد .
بيدارم كن سر آن دارم كه سرم بر دار رود و در گوچه و بازار بگردد .
رفتني همه از پي يار و در پي دلدار .
