تبليغاتX
زمینی آسمانی - داوينيسم ، خرافه‌اي مدرن!
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

این مقاله رو زمان دانشجوییم نوشتم

محتواي علمي سيستم آموزشي عالم  كه مبتني بر فرهنگ توسعه غربي است،  فقط در جهت بر آوردن نيازهاي اقتصادي است كه به پرورش متخصص همت مي‌گمارد. فرهنگ توسعه در غرب با تكامل انساني يكسان شمرده شد. و انساني متكامتر است كه از نظر اقتصادي برتر باشد و در رفاه بيشتري بسر برد. در مكاتب جهانشمول ماركسيسم و ليبراليسم، اقتصاد زير بناست  و مؤلفه‌هايي همچون فرهنگ، سياست و ….، رو بنا ست. و خاستگاه آنها، اقتصاد. مسائل مرتبط با روح آدمي هم غالباً يا به انحراف مي رود و يا انكار مي‌گردد. لذا غربيها براي تأمين نيازي كه به پرورش انسانهاي متخصص براي گرداندن چرخهاي عظيم انقلاب صنعتي داشتند، سيستمي را بنا نهادند كه آدم هاي متخصص و مطيع تربيت كند تا در مشاغل محوله همچون جسمي ماشيني و بي روح در خدمت توسعه اقتصادي بورژوازها در آيند. فكر انسان ها ديگر سرچشمه هايي بكر نبود بلكه به جويبارهاي مي‌مانست كه ناچاراً بايد آب يك چشمه در آن جاري مي شد.

براي اينكه انسانها تمام جنبه هاي حيات مادي و معنوي خود را جز با ملاك و معيارهاي عقل معاش انديش محك نزنند، سيستم آموزشي عمومي شد و از سال اوّل تحصيل تا آخر ويروس رياضي و متدولوژي علمي با فرضيات بعضاً غير واقعي همچون خوره به ذهن وجان دانش آموزان اين سيستم افتاد. و اين شد كه هر چه زمان بيشتر مي‌گذرد، توجه انسان به روح و فطرت خويش كمتر مي‌گردد و حيات مادي از او دلبري بيشتري مي‌كند و هر چيزي كه در اين پوزيتيويسم منطقي نگنجد قابل شك و ترديد و حتي رد است. علوم امروزي بنيان، جهت وحتي روش پژوهش خويش را از فلسفة غربي اخذ كرده اند و ساينتيسم حاكم بلا منازع عالم علوم بشري است. بحث بيشتر در اين باره نيازمند تشريح ساينتيسم و پوزيتيويسم است.

آنچه در سيستم آموزشي كشور ما در مدرسه و دانشگاه مي‌گذرد نيز كم و بيش اينگونه است. متون علمي و اذهان اساتيد ما انباشته از فرضياتي است كه هر چند كاملاً به اثبات نرسيده‌اند اما به گونه‌اي تدريس مي‌شوند كه گويي واقعيت مطلقند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد.

يكي از مشهورترين مطالبي كه كتب درسي و دانشگاهي را پر كرده است و مبناي علم زيست شناسي تلقي مي‌گردد(1)، تحليلهاي داروينيستي بسيار شبهه ناكي است كه غربيها در باب تاريخ تمدن مي‌گويند و آن را به تمام موجودات زنده ديگر هم بسط مي دهند. از اين نظر نه فقط انسان كه تمام گياهان و جانوران از قاعدة تطور انواع و تكامل داروين مستثنا نيستند. شايد در مورد گياه و حيوان زياد فرقي نكند كه چگونه بوجود آمده‌اند اما براي آدمي بسيار مهم است. بطوريكه پذيرش يا رد آن با نحوه جهان بيني و انسان نگري و هستي شناسي بشر گره خورده است.

در اين تحليلها زنجيره وراثتي انسان كنوني را به ميمون نماهايي مي‌رسانند كه پيش از دوران چهارم زمين شناسي يعني حدود 5/0 ميليون سال پيش  مي‌زيسته اند(2). از سوي ديگرقرآن مجيد و روايات متقن، زنجيرة موروثي انسانهاي كنوني را به يك زوج انساني مي رساند كه از بهشت هبوط كرده اند. چگونه مي توان بين اين مطلب و آنچه در كتابهاي تاريخ تمدن و كتب آموزشي درباره انسان هاي اوليه و منشأ انسانهاي امروزي يافت مي شود، جمع آورد؟ آموزه هاي و حياني خالق انسان را خدا مي داند و علم جديد طبيعت و بديهي است اعتقاد به هر كدام، ملزومات خاص و مختلفي را مي طلبد كه با زندگي هر روزه انسان پيوندي ناگسستني دارد و آرمانهاي او را شكل مي دهد و طبعاً راه رسيدن به اين آرمانها نيز يكي نخواهد بود.

علوم تجربي سير تكامل انسان را تقريباً اگر از اختلافات جزئي بگذريم، بدين صورت بيان مي دارد: پستانداران موش مانند ابتدايي  >   تارسير    >  ميمونهاي قاره جديد    >   ميمونهاي قاره قديم    >      ژيبون       >      اورانگ اوتان     >     شمپانزه     >     گوريل       >      انسان نماهاي جنوب آفريقا        >       انسان (3)

آدمي كه اندك مطالعه‌ا‌ي روي متون اسلامي داشته باشد، شك نمي كند كه اين سير تكامل از منظر دين مردود است. برخي با ساده لويي در پي توجيهاتي برآمده اند و حتي قرآن را تفسير علمي كرده‌اند كه مصداق بارز تغيير به رأي است و حرمت آن قطعي.  اما از اين كه بگذريم بايد به آنها ياد آور شويم اين نظريه در خود غرب هم مورد انتقاد جدي است كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره مي شود، حال شما چرا كاسه داغ تر از آش مي شويد و رأي خود را به نام وحي منزل بر قرآن تحميل مي‌كنيد؟! و منشأ انحراف نسل جوان مي‌گرديد؟!(4)

تبيين تفضيلي ديدگاه قرآن در باب خلقت نخستين انسان بحثي مستقل مي‌طلبد. اما اجمالاً نظر قرآن بر اينست كه انسان ها از خاك آفريده شده اند و در كالبد آنها روح  الهي دميده شده.

اگر كسي مي پندارد كه مبناي فرضيات تكامل جز بر واقعيتات انكار ناپذير علمي بنا شده است بداند كه سخت اشتباه مي كند. از ادلة معتقدان داروينيسم استناد به فسيل هاست. اگر در ميان فسيلهاي پيدا شده فقط انسان جاوه( پيتكانتروب) ، انسان پكن(سينانتروب)، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزي را در نظر بگيريم،  دو دانشمند با دو ايدئولوژي مختلف، فرضيات كاملاً متفاوت و متنافضي بر همين نمونه هاي فوق الذكر بارخواهند كرد.

يك تفكر داروينيستي از آنجا كه معتقد به تطور انواع است، فوراً  نمونه هاي ياد شده را به يكديگر پيوند مي دهد و اين فرضيه را استنتاج مي كند كه : نسل  انسان امروز به نئاندرتال و سپس گوريل مي رسد اما اگر نمونه فسيلهاي فوق در دست يك انسان مسلمان قرار گيرد نتيجه‌اي كاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته كسي در اينكه يك اينچنين موجوداتي در كره زمين بوده اند، شكي ندارد اما در اينكه بين آنها و نسل كنوني انسان در كره زمين چه رابطه‌اي هست سخن بسيار است. همه فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين ركن اساسي يعني نظريه داروين مبتني برتطور انواع، بنا شده است. ممكن است قبل از انسان امروزي، ادواري بر او گذشته باشد يا افراد ديگري روي زمين زيسته باشند. اما چه دليلي وجود دارد كه نمونه هاي ياد شده متعلق به زنجيره وراثتي واحدي باشند. صرف شباهت استخوانهاي فسيل شده به هيچ وجه دليل قانع‌كنندة عقلي و حتي علمي  نيست. بعلاوه دلايل بسياري نيز بر بطلان اين فرضيات موهوم وجود دارد و دانشمندان زيادي سخن در رد آن رانده اند(5).

«آنتوني بارنت» نويسنده كتاب «انسان به روايت زيست شناسي» مي‌گويد: «خيلي راحت بود اگر مي‌شد. داستان تكامل انسان را به نحوي ] كه داروين بيان مي كند[ تمام شده دانست اما قطعات ديگري يافت شده اند كه به هيچ وجه در يك چنين طرح ساده‌اي نمي‌گنجند. مشهورترين آنها، جمجمه‌اي است به نام سوانسكومب(Swanscomb) .اين جمجه از روي دو تكه استخوان شناخته شده است كه عقب و قاعده و قسمتي از يك طرف كاسه سر را تشكيل مي دهند. اين دو تكه استخوان در يك حفره شني در جنوب رودخانه thames بين  dartford وGravesend يافت شده است. ناحيه‌اي كه باستان شناسان آن را از لحاظ بقاياي انساني بسيار غني مي‌دانند. اين جمجمه متعلق به زني كه حدوداً 23 سال داشته، بوده است. ضخامت استخوانهاي جمجمة او،  از ضخامت معمول در جمجمه‌هاي انسان جديد بيشتر است. اما گنجايش مغزي‌اش   برآورد شده است كه صاحب آن تقريباً به طور مسلم از معاصران نزديك انسان جاوه و پكن بوده است و اين خود دليل نسبتاً قانع كننده‌اي است كه انسانهايي با هيأت انسان امروزي در دوره پليئستوسن ميانه وجود داشته‌اند. قطعات ديگري نيز يافت شده كه گواه بر اين است كه در دوره پليئستوسن ميانه و پاياني يعني قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهايي به شكل انسان جديد ساپينس وجود داشته اند.»(6)

هرگز نمي‌توان همه وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومي عليّت و سببيّت به گونه‌اي تفسير كرد كه ديگر نيازي به عالم امر و دخالت ارواح مجرد نباشد. البته گرايشهايي كه به تبعيت از تفكر ساينتيستي و علم پرستانه غربي در سراسر جهان امروز اشاعه يافته، هموار و سخت متعهد است كه همه امور را با استفاده از قوانين طبيعي و زنجيرة علّي و سببي حوادث، به گونه‌اي توجيه و تفسير كند كه نيازي به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يك انسان عاقل و عارف در همه قانونمنديها و سنتهاي طبيعي و تاريخي  خلقت نيز خدا را مي بيند و اصلاً در نور وجود اوست كه همه چيز را موجود مي بيند. اما تفكر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مايل است كه عالم خلقت را بي نياز از عالم امر بداند و با اين حيله جاهلانه از مذهبي بودن بگريزد. اين نحوه تفكر و اين خود فريبي در همه توجيهات علمي اين روزگار وجود دارد و مقبوليتي عالم يافته است.(7)

متدولوژي علوم تجربي در ترويج ماترياليسم بر علوم مختلف دانشگاهي سيطره يافته و اصرار دارد خدا را از صحنه علوم حذف كند. الهة انسان، امروز هواي نفس اوست و شيطان كه از ازل بر اغواي بشر قسم خورده بود، خوب وفاي به عهد كرد. اومانيسم يگانه مكتبي است كه در پرتو آن انسان به حيات جاويد زميني مي انديشد و انديشه خدايي عالم را درسر مي پرورد و تمام مكاتب ديگر از اين ثمره شياطين انسي منشعب مي گردند.

مبدأ نظريه تطور انواع Charles Robert Darvin صراحتاً گفته است: « من در تحولات فكري خويش به انكار وجود خدا نرسيدم»(8.) اما اقرار به ربوبيت با أعمال نفسانيت سازگار نيست لذا: « داروين از قوانين طبيعي به عنوان علل و وسايط ثانويه‌اي كه خداوند از طريق آنها به آفرينش مي پردازد سخن گفته است. هر چند اعتماد به ذهن انسان در چنين استنباط شكوهمندي را مورد ترديد قرار داده است.»(9)

نظريه داروين مورد مناقشه و نقد جدي قرار گرفته است. كساني  مانندRaven    ,E.Mccardy آن را به طور كلي مردود دانسته اند و برخي مانند « آلفردراسل والاس» اين نظريه را در خصوص خلقت انسان نادرست دانسته اند.(10)«Raimond   poppre Karl » دركتاب «جستجوي ناتمام» مي نويسد: « طرفداران نظريه تكامل جديد، دليل ادامه حيات را انطباق يا سازش محيط مي دانند. امكان آزمون چنين نظريه ضعيفي تقريباً برابر با صفراست»(11)

«George   Galylord   Simpson» مي گويد:« هر نظريه‌اي كه با مشاهدات عيني قابل بررسي نباشد، علمي نيست»(12) تكامل موضوعي نيست كه بتواند مورد بررسي تجربي قرار گيرد. چون بررسي تجربي با مشاهده، علمي مي شود. ماتيوس زيست شناس و تكامل‌گراي بريتانيايي در مقدمه كتاب «منشأ انواع» اثر«داروين» درسال 1971 ، مي‌نويسد: « نظريه تكامل ستون فقرات زيست شناسي است. لذا بيولوژي در وضعيت ويژه‌اي قرار دارد: زيرا علمي است كه بر يك نظريه اثبات نشده استوار است.»(13)

و حاصل جمع اين سخن با گفته simpson اين مي شود كه: اساس زيست شناسي فرضيه‌اي موهوم، بيش نيست چون نظريه تكامل قابل مشاهده عيني نمي باشد.

امروزه تقريباً همه متخصصين فرانسوي راجع به اعتبار انتخاب طبيعي نظري آكنده از ترديد و مشروط دارند(14)

دكتر«رابرت اكهارد» مي‌گويد:« در مجموعة گيج‌كننده و گمراه كننده‌اي از فسيلها « هومنيد» هاي پيشين آيا يك شاخص مورفولوژيكي كه نشان دهد جد انسان هومينيد باشد، وجود دارد؟ اگر فاكتورهاي تغيير پذير يا ناپايدار ژنتيكي مد نظر قرار گيرد، جواب قطعاً « نه» خواهد بود.(15)

جدايي انسان از دين و اخلاق نتيجة بديهي پذيرش تطور انسان از ميمون است. چرا كه در اين طرز تلقي انسان هم حيوان است، منتها لطيف تر و ظريف تر. نگاهي نه چندان عميق به زندگي بشر امروزي در غرب، مبيّن اين است كه وجود او با صرف نظر از برخي گرايشهاي خفيفه به انحراف رفتة روحي، در اصول حيواني خلاصه شده و او به ناچار جز به شكم و دامن كه طبيعت حيوان است، به چيز ديگري نمي‌انديشد.

اين قبيل فرضيات كه مبناي برخي مكاتب غربي نيز شده‌اند روز به روز بي اعتبارتر مي‌شوند اما پرپاگاند غربي سعي دارد با ايجاد فضايي گل آلود، نگذارد انسانها با چشم باز بنگرند و واقعيات را ببينند تا مبادا منافع آنها به خطر بيفتد يا اربابشان شيطان، شكست بخورد. غافل از اينكه هنوز هستند كساني كه غواصي را در اين آب تار به مدد اسلام از ياد نبرده اند و گوهرهاي حقيقت را از صدفهاي خفته در بستر بيرون مي آورند و به اهل عالم نشان مي دهند. انقلاب ما آن گوهر است، مومنين آن غواصانند كه مي‌روند تا زمينه ساز ظهور ولي عصر(عج) و غلبه نور به ظلمتها گردند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:29  توسط محمد آسمانی  |