تبليغاتX
زمینی آسمانی - چشم به راهت را تنها مگذار
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

كريما! باز هم لطف تو شاملم شد و وقت آن آمد كه از تو بنويسم . باز هم بنده محجوب، معبود خويش را مي خواند و محبوب خويش را مي خواهد .

كاش مي دانستم آنگاه كه در بحبوحه زندگي روزمره، تو را گم مي كنم و با حرص و ولع به سوي غير تو مي شتابم، چه تو را بر آن مي دارد كه باز مرا بخواني و از من بخواهي غير تو را از سر به در كنم و به سوداي تو گلستاني ز ابديت و كمال در سر و دل بپرورم ؟
كاش اين نوشته ها را تو مي گفتي و من فقط مي نوشتم . حال كه اينگونه نيست مجبورم منيتم را بر كاغذ بياورم و «من» را در آن نظاره كنم تا بلكه بفهمم گير كار كجاست، چه مانع تجلي تو در من شده ، چه مرا به اين خاك سياه نشانده و از تو دور كرده .

روزهاي «من» مي آيند و مي روند، منتها بي «من» مي گذرند و برنمي گردند، اما ياد منيت در آينه آنها پيداست و شاكله شيطاني ام هويدا !

كاش سر رشته را گم نكنم و مابقي روزها را اگر به من عطا كني، بي تو نباشم و بي تو نخواهم.

مالكا ! چگونه مي پسندي شيطان فرمانده در ملك تو باشد و آنرا تباه سازد ؟ چگونه مي بيني مملوك خودت را و به دادش نمي رسي ؟! كرمي بنما و سري به ملكت قديم خويش زن و دستي بگير، كين فرمانده بدكردار را زين ملك كبريايي، بيرون كنيم . تا تو فرمانده آن شوي و من فرمانبر تو، مپسند كه غافل شوم از او يا كه مرا شكستم دهد و شرمنده شوم كه رحيمي چون تو را از ملكت ازلي و ابدي ات بيرون رانده باشم.

چه زيباست آنروزي كه در اين سراي جز تو نبينم و بي تو نگويم و ننديشم و ننشينم.

يا اول و يا آخر، يا ظاهر و يا باطن، چشم به راهت را تنها مگذار.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:21  توسط محمد آسمانی  |