تبليغاتX
زمینی آسمانی - همه تويي و ديگر همه هيچ
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 
مرا به حضور پذيرفته اي تا خواهش قلبي و خواسته درونيم را از من بشنوي . با من چه كرده اي كه چنين بي محابا ادب حضور را مراعات نمي كنم ؟ و شان تو را نه مي شناسم و نه مي ستايم . 

وقتي قدم بر ديده منت مي نهي و به سوي من مي آيي و شرمنده ام مي كني ، چه زيبا مي شود با تو سخن گفت و چه خوب حرفم را مي شنوي و با من حرف مي زني.

آنگاه كه در اوج دوري از تو با تمام جسم و جانم تو را مي خوانم و مي خواهم ، « آمدنت به سويم مي كشد مرا» آنگاه كه مي خواهم در تو محو مي شدم قلفتي يا تو محوم مي شدي و من را از خودت لبريز مي كردي و در هم ذوب مي شديم « آمدنت به سويم مي كشد مرا »  .

شايد معراج تو همين است كه من را بالا ببري و با خودت يكي كني . و من چه خودخواهم .

از تو ، تو را مي خواهم و خودم را به تو نمي سپارم  . مال تو نمي شوم . دل به تو نمي دهم .

تو چقدر مرا مي خواهي و مال مني ! خودت را به من مي سپاري تا آنگونه كه مي خواهم با تو رفتار كنم . هر طور كه خواستم با تو سخن مي گويم و هر چه بخواهم با تو در ميان مي گذارم بي ادب و سمج . تو چه مهربانانه به حرفهايم گوش مي كني ، خواسته هايم را بر مي آوري  .

گاه گويا قلبم را با خودت گره زده باشي ، سرشار از خواهشم مي كني و در دام نازِشم مي اندازي .

با جلوه نمايي ها و عشوه هايت پر از طلب و نيازم كه كردي ، خودت به نظاره مي نشيني تا ذلت مرا ببيني كه چگونه تو را مي خواهم و مي خوانم و بهت محتاجم.

كاش مي شد فقط مال تو بودم و دل به تو مي دادم و سر به آستانت مي گذاشتم و جانت را به تو بر مي گرداندم تا تو و من يكي مي شديم . تو و من يكي مي شد و منيتي نبود تا فرقتي پديد آرد و اصلا فرقتي نبود تا دردي زايد و دردي نبود تا ناله برآرد و ناله اي نبود تا دوئيتي آيد. چون از واحد جز واحد بر نمي خيزد و آنچه از من و تو بر مي خيزد دوتاست ، من بايد ناله كنم و تو ناز . من بايد در فقر باشم ، تو در غنا.من بايد در فرش باشم و تو در عرش . من طلب باشم و تو مطلب . من عاشق و تو معشوق .  من عابد و تو معبود . اما هر كدام از اينها بدون ديگري ناقص است . اينها مكمل همند . اگر عاشقي نباشد يا عابدي ، معشوق و معبودي نخواهد بود . اگر فرش و طلبي نباشد ، عرش و مطلبي نخواهد بود. اگر ناله و فقري نباشد ، ناز و غنايي نخواهد بود . حال كه عالم سراي وجود است و «موجود» ، پس هم من بايد باشم هم تو. اگر نمي بودم ناقص مي شدي . اينگونه نبود ؟ سخن در اين «بود» است «كز كجا آمد پديد»؟من از تو موجود گشتم و چون «الواحد لا يصدر منه الا الواحد» من يكي هستم ، همانطور كه تو يكي بودي.  چرا اين وحدت قابل جمع نباشد در حالي كه ظل همند؟

 

 

گاه گويا قلبم را عرشت كرده باشي ، عظمتي  مي يابم وصف ناپذير . وسيع تر از تمامي درياها، پهن تر از تمام دشتها ، رفيع تر از هر چه آسمان است و سبز تر از هر چه برگ سبز است . و اين همه از بركت آن پيامي است كه برايم فرستادي : « نبا عبادي اني انا الغفور الرحيم »

اين مرا محو محو تو مي كند و بر آنم مي دارد كه سر در كتم عدم فرو برم و نفسي بر نيارم مگر تو  بخواهي و  امر فرمايي.

اي مطلوب و معشوق و محبوب من ! بيشتر از اينها با من يكي شو  . تا دلم به عشقت زنده گردد و نور بخشد. اگر با تو نباشم ، نيستم و اگر تو از من  بروي كالبدي بدون قلبم كه حيات و مماتش يكي است و هستي و نيستي او برابر . و اين همه را تو از لطف بر من ارزاني مي داري. اما كجا برايت چيزي آورده ام كه خود قبل از آن طمعي در آن نبسته باشم ؟ اما تو كجا چيزي كه مطمع نظرت باشد به من  داده اي ؟

چشم هايم منتظر آمدنت بر در دل دوخته ، دل در فراقت از بي تو بودن و بودن حسابي سوخته . گويي دوختن از آن معني يافت و سوختن از اين . وين دو يكي است زانكه : «همه تويي و ديگر همه هيچ »
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط محمد آسمانی  |