تبليغاتX
زمینی آسمانی - من از هر زمانی به نورت محتاجترم
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

هر چیزی را و هر کسی را که به آن برخورده ام ، بهر ه ای از من بوده حتی اگر خود نخواسته باشند .اما من از آنها چه بهره ای برده ام ؟ اصلا می توانم از آنها سودی ببرم ؟ اگر وجود آنها خارج از من است پس سودشان نیز در من نیست .پس چه چیزی از آنها به من می رسد ؟

بسط وجودم و سیر درونی ، تنها نتیجه ای است که به واسطه آنها می تواند در من رخ دهد . هر کسی یا هر چیزی اگر بتواند به من در شناخت بیشتر کنه ذاتم و صفاتم کمک کند برایم مفید بوده و به من سود رسانده و الا نه....

رودخانه خروشان عمرم از بستر کوههای حوادث و دره های زندگی می گذرد و هر چیزی و هر کسی در کناری بر لب آن می نشیند و نصیب خود را از آب عمرم می برد . اما من چه ؟ جز این است که سرچشمه ام به خشکیدن نزدیکتر می شود و قحطی باران و برف نگاه تو ، امیدی برای بقا باقی نمی گذارد .آری عمرم می رود و من می مانم . همین لحظه که این کلمه را می نویسم ، خود پر از آناتی بود که گذشت چه رسد به سطور قبل و صفحات قبل و آنچه از ابتدا بر من رفته است .درکی که همین لحظه از خودم دارم گویا هیچ پیوندی با لحظات قبل ندارد و گویا هیچ زمانی بر من نگذشته است .چه کنم که هر آن به تو نزدیکتر می شوم گویا مهیای دیدار بی پرده جمالت نشدم . اگر هم توهما شده باشم چون منشا عمل نیست ، به سرابی می ماند که به آبم نوید می دهد .در عوض هر چه توجه هست معطوف به خودم می دارم و آنگاه که مصروف دیگری می دارم به خاطر نفعی است که آید «من» می کند . نمی دانم وقتی رود زندگی من بی آب شد و وقت دیدار تو فرا رسید ، چگونه به این مسیر پر ماجرا خواهم اندیشید ؟ چه خواهم گفت ؟ نمی دانم . فقط تصور می کنم هر چه باشد با تاسف و حزنی بس زیاد توام  است . غمی بی منتها ، به وسعت کهکشانها . آنوقت که اینک نیز چنین است تصدیق خواهم کرد ، که گفتن «رب الرجعونی ...» سودی ندارد .نه فقط سودی ندارد که آنقدر عبث است که آنرا نخواهم گفت .آری زمان می گذرد ولی من نمی گذرم . عمرم می رود و من ایستاده ام . حقیقت وجود خودم را به دست توفی استدراج داده ام . استدراجی شیطانی و ظلمانی .هیچ به یاد ندارم اینچنین نبوده باشد .گویا بناست تا ابد در این دار باشم و رودخانه عمرم همواره پر آب باشد . هر لحظه قیامت است .نه پنهان که آشکار . من یک طرف وین زمان بر من گذشته یک طرف ... .

خدایا پر غربت تر از این بنده ات دیده ای ؟ کاش خاک می بودم ، نه بهتر بود هیچ نبودم تا اینقدر آنچه را از خود در من نهاده ای ، تباه نمی کردم .این بی معرفتی و در غیری و بی تویی ارزش سرزنش هم ندارد . دلم برایت می سوزد که دل به همچون منی دوخته ای . یا دل بگسل از من یا خودت چاره ساز این همه فرقت باش . زانکه این شب را پایانی نیست مگر با طلوع آفتاب عالم تاب لطف و احسان تو که من و عمر و رود و عالم و آفتاب آفرینی . پس بتاب ای آفتاب . من از هر زمانی به نورت محتاجترم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:58  توسط محمد آسمانی  |