خیلی وقتها فکر می کردم آنقدر به تو نزدیکم که هر چه از تو بخواهم بر می آوری و هر چه بگویم می کنی . حالا که از آن روزها خیلی می گذرد و من در چاهی عمیق افتاده ام بی نور ، فقط از آن احساس خاطره ای در دلم مانده . خاطره ای که هر وقت به یادم می آید حسرتی جانسوز آبم می کند .
من همانم که بودم ؟! سر جای خودم ؟ اما تو دیری است از کنارم کوچ کرده ای و نه فقط قصد نداری برگردی بلکه از پیکی و پیغامی هم دریغ می کنی و انگار نه انگار با هم روزگاری داشتیم . به یاد می آورم آنوقتها با خودم فکر می کردم هیچ آسیبی هر چند بر سببی معقول استوار باشد به من نخواهد رسید . یادت هست بعضی وقتها که پا یا دستم خراشی برمی داشت من چقدر متعجب می شدم ؟!
به یاد داری که با ذکر «یا من اسمه دواء و ذکرهو شفاء» چه مرضها که به گمانم از من دفع و رفع نمی کردی ؟ هر چه فکر می کنم می بینم حقیقتا در سرم جز این گمانی به تو نمی رفت .
وقتی خودم و غیر تو را فقیر محض و عین نیاز و نقص می دیدم و تو را غنی مطلق حی لایموت ، قلبم حکم می کرد که تو ارحم الراحمینی .
و خوب تو مرا می نواختی و نازم می کردی و من چه خوشحال بودم که تو اینگونه ای . فکر اینکه تو مرا تحویل نگیری و نازم را نخری مرا می کشت ، به یاد داری ؟ گاهی دوست داشتم جای تو می بودم و کار تو را می کردم !! با ضعیفان اسیر و خاطرخواهم جز از مهر نمی گفتم و جز فضل و رحمت نمی کردم . در تنهاییهایم دلخوش بودم به همینها که گفتم و مطمئن بودم که تو روزی باز خواهی گشت و مرا در این بیابان حیرت افزای بی منتها رها نخواهی کرد . حال که تنهاتر شده ام به یاد آن ایام ، می دانم در قلب مبارکت به یادم هستی و به آن پندارم نظر لطفت بر من کم نمی شود و سایه مهرت از سرم نمی رود . تنها بمانم به مهر و فضل و رحمتت محتاجترم .
