الهه نازم !
عشوه هایت در خلقت طبیعت و شکر ریزیهای بی حد و حصرت در تکوین عالم ، عاشقی می خواهد سراپا خریدار تا پا به پای این جلوه گریها در طلبت بیاید و به کشفت نائل شود . بی هیچ حجاب . البته باید سرمایه اش زیاد باشد و هر چه دارد حتی جان خویش را در طبق اخلاص گذارد و به مذبح اشارتهای ابرویت بیارد و تا سر دار وصل بر سر پیمان بماند و از آنچه بین تو و او می رود چیزی نگوید .
و عجبا از تو که اینقدر خودخواهی و تکبر داری !! حتی به قیمت قبض جان عاشقانت به افشای رازها رضایت نمی دهی و هیچ نا اهلی را با آنچه مجمع تمام معانی ملک و ملکوت است آشنا نمی کنی و کنه ذات خودت را به او نمی شناسانی .
آنچه بین آسمان و زمین را به هم می پیوندد و زمینیان را به عرش اعظم می رساند ، همین راز است . تو خود خواسته ای اهل زمین تا عرش بالا بیایند اما هر کسی را چنین توانی نداده ای . خودت آنها را برای بالا آمدن انتخاب می کنی و توان می دهی . کسی را بالا می بری که خودت می خواهی . آنکه را تو پسندیده باشی بالا می بری و به او می آموزی دم از اسرار فرو بندد و سر در گریبان انس نهاده به تو یکسر بپیوندد. لذت این وصال آنقدر او را در تو ذوب می کند که چیزی از خودش باقی نمی ماند .
همه وجودش تو می شوی .
او که حالا دیگر به اصل خود بازگشته و فهمیده جز تو هیچ نبوده ، فقط با عنایت توست که چیزی می خواهد و فقط با خواست توست که اراده اش به چیزی تعلق می گیرد .
عزیز دردانه من !
عطش رسیدن به تو مدتهاست جگرم را سوزانده و دیر زمانی است اشتیاقم به آب جانت مرا در تب و تاب انداخته . عطشم را زیاد کن و زود مرا سیراب کن .
«یا من هو یطعمنی و یسقین» .
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بر آسایم زین حجاب جسمانی
