تبليغاتX
زمینی آسمانی - آن كه تو او را برگزيني ، تو را مي‌طلبد
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 

آن كه تو او را برگزيني ، تو را مي‌طلبد، آن كه تو بر او غمزه اي نموده اي ، به تو دل مي‌بندد ، او كه جمالت را ديد، زغير مي‌گسلد و آن كه چشمش بر چشم مستت اوفتاد از تو چشم فرو نمي‌بندد، به تو مي‌پيوندد…

چه زيباست تو را طلبيدن ، به تو دل بستن ، از غير گسستن ، به تو چشم دوختن ، به تو پيوستن .

دانه دلم كه جنين عشقت را در آن نهادي، در چاهي عميق انداختي. چاهي سياه و پر از نفسانيت و تاريكي. تا خودت را به من شناساندي ، تا به من فهماندي كه مال كيم و كي مال من است و اين مال چيست ؟ در اين چاه علفهاي هرزي روئيده بود و سفت و سخت ،  شاخ و برگشان دور آن دانه تنيده . چون نوري نبود در چاه ، گاه نگاه كه مي‌كردم ، كرمي شب‌تاب ، روي دانه نشسته بود و چشم را به خود مي‌دوخت . و چشم چون مي‌خواست ببيند و نور روي عالمتابت نبود ، محو كرم‌ شب‌تاب مي‌شد . گوئي اگر در عالم نوري هست ، نور همين حضرت والاست . آن علفها كه ريشه در ته چاه داشتند ، بر استحكام خود افزودند و فشارشان بر دانه قلبم بيشتر مي‌شد، هوش هم كه در پي چشم  به خود نبود تا يارم شود و رهايم كند . تا نوبت به دولت تو رسيد ، نيم نگاهي به چاهي كه گفتم كردي .‌ اوّل فكر كردم تو كرم شب‌تابي نه يكي نه دو تا صد تا ، كنار هم ! باز غمزه‌ كردي و برخيرگي چشم افزودي و پس از بارها يقين كردم تو از جنس ديگري . نورت هوشيارم كرد و هوشم يارم شد تا به جنگ با آن علفها رفتم و اندكي از آنها را ستردم . نورت بيشتر شد ، دانه كم‌كم جوانه زد رو به سوي تو نهاد ، چشمم را خيره خود كرد و خود خيره در تو شد . نورت او را جذب كرد و مي‌كرد و چشم نيز مواظب علفها بود . امّا هرزتر از آن بودند كه يك چشم و دو چشم بتواند مراقبشان باشد يا كه دو دست بتواند مزاحمشان گردد . و دل چون مال تو بود ، تو او را روياندي ، مي‌خواهد سر از چاه در آورد و همه تو را ببيند و تو او را ببيني كه تو را مي‌بيند . قدر گنج وجودت را مي‌شناسد . مي‌داند كه او را رهانده و به اينجا كشانده ؟ آنوقت محو تو مي‌شود ، دل به تو مي‌دهد . فقط تو را دوست مي‌دارد و در روشنايي عالم‌گير تو ، در تو ، به سوي تو سير مي‌كند . سيري بي‌نهايت . همچون وجودت كه بي نهايت است ، عشقي بي‌نهايت به غايت نگاهت كه او را تا آنجا كشاند كه جان فشاند.

 

Flower Picture showing Pink Roses

آنوقت او معني مي‌يابد ، تو معني او مي‌شوي و او معني تو . او ، تو مي‌شود و تو او ، يا من لااله الا هو ! چشم و دل و هوش و دستانم به فدايت . اي بي نهايتان را نهايت و اي بي‌غايتان را غايت . همچون حسين بي‌نهايتم گردان و در نهايت مرا به غايتت برسان .

نيم نگاهت همچون پركاهي به غايت ريز محو بي‌نهايتم كرده . حال نگاهت تمام شود ، چه مي‌شود ؟ مابقي علفهاي هرز پابند دلم در چاه عميق نفسم را تو نابود كن ، آنگونه كه تا به حال تو كرده‌اي. يا اول و يا آخر ، يا ظاهر و يا باطن ! توفيق زيارت جمال دل آرايت را نصيبم فرما
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:44  توسط محمد آسمانی  |