تبليغاتX
زمینی آسمانی - یاد همیشه همراه آن کودک معصوم و بی شیر نمی گذارد
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی
 

امروز هر قدمی که برمی دارم تو به یادم می آیی و کودک زیبایی که آفریدی ؛
و ریل زشت و کجی که از قدس می گذرد و ایستگاهی بدی که آنجاست .
و من می بینم چگونه آن قطار درجه یک پر از نامردان بی غیرت و خود پرست و کور ،
با آنکه همه می بینند  آنجا نمی ایستد ؟!!!
یک طرف یک عده سراپا ماشین مرد (!!!)  ، یک طرف یک دسته بچه و زن با فقط چند سنگ هفت سنگ
این وسط در ایستگاه قدس مادری خوابیده و نوزدای ، در آغوشش آرمیده ؛
هر دو مظلوم ، هر دو راحت ...
و من می مانم کهنه قطار پر از بوق لوکس غافله بشریت(!) به کدامین سو می رود ؟!!
و با مادری که آن جلاد بی ریشه لاله زمینش کرده است چه می کند ؟؟؟ و بچه ای که زیر این لاله خوابیده آنهمه در آرامش ؟
مادر زیر آوار کوه آن همه ماشین مرده ، نه نمرده ، بر بهشت ایستاده و ارض اقدس زیر قدمهای او ؛
اما نوزاد که نمی فهمد قطار و بوق و کهنگی و لوکسی و بشریت چیست؟!
از سینه همیشه جاری مادر بهشتی خود شیری متفاوت می مکد و
چه می فهمد «انهار من لبن مصفا» چیست ؟
طفلک نمی داند او باید بماند و مادر ...
و چه خوبست که نمی داند ... 
اینجاست که من دلم می سوزد
آتش دلم برای تشنگی و گرسنگی او خاموش نمی شود .
باران اشکم می رود تا بر آن بریزد و مهارش کند ؛
یاد همیشه همراه آن کودک معصوم و بی شیر نمی گذارد .
نمی دانم با سیل آبی که از چشمانم می رود آن کودک سیر می شود ؟
راستی بزرگتر که شد که به او نان می دهد ؟
دلقکان خرفت چه زیر قدمهایم محکم له می شودند و
چه من می بالم به این رهبری که دارم
همه خونم چه زیباست و لبریز آرامشم می کند
اگر به اذن و فرمان او
در جان آن مادر جریان یابد و من
همه توان و نفرت و غضبم را
به جنگ با این همه ماشین کافر ببرم
خدایا کی چنین روزی می آید ؟
می شود محکم آن طفل آسمانی را
در آغوش پر تمنایم بفشارم و با تو بپیوندم ؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:44  توسط محمد آسمانی  |