خدايا ! اگر تو را صدا نزنم همنشين که شوم ؟ اگر تو را مناد قرار ندهم ، با چه کسي سخن بگويم ؟ اگر با تو حرف نزنم تنهاييم را با که قسمت کنم ؟ اگر لب بر نياورم تو چگونه اسرارت را به من خواهي گفت ؟ اگر سفره دلم را براي تو نگشايم که را ميهمان اين سفره کنم ؟ اصلا مگر آنچه من مي خواهم جز از تو از کسي ساخته است ؟ اصلا مگر جز تو کسي هم هست ؟ مگر جز تو من با کسي سخن گفته ام يا مي توانم گفت ؟ پس حال که همه چيز تويي و همه چيزم تو ، چرا روي به درگاهت نياورم و شدت احتياجي که به تو دارم را فرياد نزنم ؟ و تو چرا به بارگاهت مرا نپذيري ؟ آري خداوندا ! جز تو که مي تواند منادا باشد ؟ آنکه مي پندارد جز تو طرف ندايي هست ، چه غلط پنداري دارد !
اي نداي من ! اي مناداي من ! اي همه چيزم ! اي خداي من ! فرموده اي مضطر که شدي و مرا خواندي ، ندايت را مي شنوم و صلايت را پاسخ مي دهم ، اما مي گويم نمي توانم مضطر شوم ! يعني در مضطر شدن مضطر شده ام ! هر چه مي بينم نفس است و نفسانيت است و هواي نفس است . من و تو گم شده ايم ، همه اغيارند ! در محفل اغيار هم نه جاي سخن از وصل است و نه درد است و نه هجران و نه عشق . چگونه از درد هجران و عشق وصال مي توان گفت وقتي وجودت و محبوبت گم شده باشند ؟! وقتي وجودم گم شده باشد ؟ وقتي همه غير تو باشد ؟ وقتي همه غير من باشند و من و تو نباشيم ؟! خودت از اين اسارت نجاتم بده . از آنها تا تو فاصله اي نيست فقط دو حرف است . تا اغيار به يار تبديل شود . اين فاصله برايم طولاني مي نمايد چون نه پاي سفر دارم و نه راه سفر مي شناسم . نه قدمي برداشته ام و نه راهي رفته ام . من که اينهمه لنگم و بازمانده و راه نابلد و راه نايافته ، چگونه مي توانم راه سعادتم را باز يابم و طي کنم ؟! بعد از حرف زدن با تو نمي دانم چه کار کنم ؟، چه کار کنم ؟! همه اش به دنبال اينم که خلوتي پيدا کنم و با تو حرفي بزنم ، شايد در اين ظلمتکده ، من ظلمت بين و ظلمت زده را ببيني صدايم را بشنوي و مرا پيدا کني . حرف مي زنم شايد تو که پيدا کني صدايم را بشنوي و مرا ببيني . من که هم کرم هم کور و هم لال نگويي بايد تو را بيابم ! اما اگر حرف نزنم ، من که نمي توانم بزنم ، چگونه پيدايم مي کني ؟ فرضا که حرف ناشنيده مرا بشنوي ، که همين است ، و به سراغم بيايي کو چشم که تو را ببيند و کو گوش که تو را بشنود ؟! لمس مي ماند که نمي دانم به همچون مني آنهمه نزديک مي شوي که لمسم شوي ؟!
دلم براي با تو بودن مي تپد و نفس به اين بر مي آيد که روزي به ديدارت نائل آيم و همه هر چه گفته ام را از تو پاسخ بخواهم و ناگفته ها و ناشنيده ها و ناديده ها را خودت پاسخ دهي . در اين ديدار مي دانم مستي با تو بودن نيستم مي کند و پيدايي و هستي تو وجودم را بر باد مي دهد و از «من» هيچ نمي ماند . و من که همه عمرم منتظر اين بر باد رفتن و نيست شدنم نمي دانم در اين هيچي چه ها خواهم ديد و اصلا خواهم ديد يا نه ؟ اينجاست که من به همه چشمهايت براي ديدن محتاجم .