عزیزم ! ناراحتم که در این حال مرا می بینی . دوست داشتم آنگونه که تو می خواستی باشم . به نظرت عملا بها بدهم و خودم را فدایی تو کنم . از غیر تو خالی شوم و اما نمی توانم این دوست داشتن را عملی کنم . این بماند ٬ بیم آسیب شدت این محبت هم نه تنها می رود ٬ بلکه مقداری هم محقق شده است . آری دیگر من تو را آنگونه ابتدایی هم که می خواستم و دوست داشتم نمی خواهم و دوست ندارم ! افزایش این عشق و خواهش پیش کش . اما چرا ؟ چرا اینگونه شده ام ؟ حتی بیم آن می رود همان اندک باقیمانده هم نیست شود و معشوقه خود را بالکل از یاد ببرد ! می خواستم بنویسم معشوق خود را از یاد ببری ٬ دلم نیامد . نمی دانم درست است یا نه ولی فکر می کنم تو عاشق من نیستی . آنچه مسلم است در پاسخ به آن پرسش هستی ساز این است که اصل دوست داشتن و عشق ورزیدن در من نخشکیده و این درخت پر ثمر هنوز در من زنده و با طراوت است . منشائیت اثر بودن آن نیز برقرار است . یعنی پس از آن که دوست داشتم این حب در من میل شدیدی برای تصاحب محبوب پدید می آورد و نظرا و عملا در من و بر من موثر است . گاه که عقلم با او همراه می شود برای رسیدن به او گام بر می دارم . در موارد اندکی به خاطر ضدیت با عقل از آن به سختی بعضا چشم می پوشم و گاهی نیز عقلم توان رام کردن عشقم را ندارد . یعنی با وجود مخالفتهای گاها شدید عقلی به سوی او می روم . پس اصل حب در من نمرده ، اصل تاثیر آن نیز بر افکار و کردارم باقی است . حال مصادیق آن چیست ؟ آیا شامل تو هم(!) می شود ؟ همه بحث در مصادیق است و بهره ای که حبم به آنها داده . قبل از بررسی این مصادیق علت تعلق حب را می گویم . چیزی که محبوب من می شود چه خصوصیتی دارد ؟ اصولا وجود انسان به گونه ای است که گرایشات و نیازهای مختلفی اعم از مادی و معنوی دارد . بعضی از آن گرایشات و نیازها شدید و حیاتی است ، برخی شدید و مجازی . برخی ضعیف و حیاتی و برخی ضعیف و غیر حیاتی است .برخی مشمول زمان و تغیر و تحولات درونی و بیرونی می شود و بعضی دیگر مشمول زمان و مکان و تغییرات و تبدیلات درونی و بیرونی ما نیست . حال شیوه برآوردن آن نیازها یا به درست خود ما با استفاده از خود ماست یا ... . یعنی نیازمان از وجود خودمان برطرف می شود . یا به دست ماست و توسط ما برآورده می شود اما با استفاده از چیزهایی خارج از وجود ما . بهره ای که از آنچه بدان نیازمندیم می بریم یا مستقیم است یا غیر مستقیم . در هر کدام یا ما فاعلیم یا منفعل یا هم فاعل و هم منفعل . مقصود بیان انواع نیازها ، میزان آنها تنوع و تکثرشان در شدت و ضعف و متعلَق و شیوه برآوردن و حالت ما در برخورد با آنها بود .
در همه اینها ۴ چیز ثابت است : ۱- وجودی که بنده هستم ۲- نیازی که در من هست ۳- متعلق نیازی که وجود دارد ۴- دست یافتن به متعلق نیاز برای رفع نیازی که در وجودم هست . از اینها نتیجه می شود که علت دوست داشتن نیاز است و چیزی که محبوب ما می شود به خاطر رفع نیازی است که از ما می کند . یعنی ما که نیازمندیم فاقد کمالی هستیم که در آن چیز هست . در آن مورد احتیاج ، آن چیز کامل است و ما ناقص . بسته به شدت احتیاجمان بعضا تا به آن چیز نرسیم کمال را به همه جوانب وجودی آن چیز نسبت می دهیم و همه زندگیمان را به پای آن می گذاریم . مثلا فردی که معتاد است کاملتر از مخدر چیزی نمی شناسد و همه عمرش را به پای افیون تلف می کند . از نظر خودش کمالش در همین است ! ما نیز به ناچار برای رفع نیازمان که بعضا یا شاید بسیاری از آنها حیاتی است ، به سمت آن کمالها می رویم و از آنها استفاده می بریم . چون فقد و نداری در وجود ما احساس ناراحتی ایجاد می کند ، وقتی دارا می شویم شاد می شویم و لذت می بریم . هر چه که رفع نیاز کند از ما برایمان لذیذ می شود و هر چه نیاز ما به چیزی شدیدتر باشد ، از آن بیشتر لذت می بریم و از هر چه بیشتر لذت ببریم آنرا دوست و دوستتر می داریم . تکرار این رفع نیازها و تداوم در آنها آن چیز را برای ما حیاتی تر می کند . اینگونه می شود که با توجه به اصل کثرت نیازها ، قسمتی از حب ما به همان معیار و میزانی که عرض شد به آن چیز تعلق می گیرد . یعنی حب ما تقسیم می شود . قسمت عمده ای از آن صرف احتیاجات مادی و جسمانی مانند غذا ، دما ، مکان ، پوشاک ، شهوات و کلا تامین راحتی و رفع و دفع ناراحتی از جسم مادی می شود و به آنها تعلق می گیرد . الباقی صرف احتیاجات روحی ما می شود . جالب آنکه اصل تقسیم حب باقی است اما در هر شعبه با دخالت هوا و هوس و عقل و نفس سر به بینهایت می گذارد و به مرور زمان ریشه دارتر می شود و قطور تر و محکم تر می گردد . برخی از ما با اختیار خود از حد که پا را فراتر گذاشتیم و برخی از محبتها را خیلی ریشه دارتر و قویتر کردیم در میدان محبتها ، ضعیفترها را دانسته یا نادانسته ، خواسته یا ناخواسته زیر پای قویترها له می کنیم و به تدریج آنقدر آنها را نمی بینیم و آنها ضعیف می شوند که به کلی از یادمان می روند . لذا برخی از نیازهای ما نابرآورده می ماند و آنقدر غبار فراموشی بر آنها به مرور زمان می نشیند که اصل نیاز نابود و نیست می شود . دیگر احساس نیاز نمی کنیم . بدیهی است احساس نیاز که نبود ، متعلق نیاز هم از یاد می رود . فقط آنچه در یاد است آن قویترها است .
حرکتهای ما را آنها رقم می زنند . ما می توانیم به هر دو جانب متمایل شویم ، هم نیازهای جسمانی هم روحانی . و با این تمایل دیگری را به فراموشی بسپاریم . اینکه آیا می توانیم نیازی که نداریم را با شناخت کمال متعلق آن در خود پدید آوریم را نمی دانم اما قطعی است که در تشخیص متعلق نیاز منحرف می شویم و اشتباه می کنیم . مثلا ما چه در مادیات و چه در معنویات طالب زیبایی هستیم اما گاه طبع ما بیمار می شود و از زیبایی بیزار می گردد . یعنی آنچه زیبا می نمود زیباست ولی ما بیماریم و ایراد داریم . گاه نیز طبیعت ما ایرادی ندارد اما آنچه زیبا می نماید زیبا نیست . یعنی ما را گول می زند و به اشتباه می اندازد . خوب سر رشته را گم نکنیم و از مقصود دور نشیم .
تو نیز مصداق حب منی . چون هم به تو نیاز دارم و هم تو رفع نیاز از من می کنی . همین نوشته شاهدی است برای آنچه گفتم . اگر دوستت نداشتم برایت نمی نوشتم . البته گاه که متاسفانه احساس نیاز نمی کنم ، عقلم می گوید تزاحم نیازها تو را از او باز ندارد . به اشتباه آنچه را متعلَق نیاز اساسی تو که کمال طلبی در همه زمینه ها و زیبایی خواهی در همه حالات است ، تغییر ندهد . او نیاز به تو را اساسی ترین نیازم می داند و محبت تو را اشد حبها می خواند و تمنای تو را تنها چاره می یابد . اصلا می خواهد اگر هم چیزی را می خواهم به خاطر تو بخواهم و اگر رفع نیاز دیگری می کنم به خاطر توان دریافت تو باشد . لذا از من می خواهد به تو توجه کنم به هر طریق و در هر حال به سویت گام بردارم .
می گوید:
لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب سوی او می غیژ و او را می طلب

اما این عقل در اسارت است که امر و نهی می کند . امکانات اجرای احکام را دیگری ربوده و رهبر و مقتدای مرا به زندان افکنده . حتی خود عقل هم به زندانبان بعضا کمک می کند و امکانات وجود مرا برای او به کار می گیرد . آری جنگ عقل و نفس در من رو به اتمام است و پشت عقلم تقریبا به زمین رسیده . مگر نه اینکه شرط بازندگی اطاعت از برنده بود ؟ بعضی دلسوزیهای عقل و امر و نهی های اصالت مدار آن به خاطر این است که پشتش کامل به زمین نچسبیده . هر چند همانها هم چون بیشتر امکانات دست دیگری است ، کم عملی می شوند . و من اگر بخواهم در این جهاد به سویت هدایت یابم نمی توانم . مغلوب هوا شده ام و سلاح تقوا را ز کف داده ام . بی سلاح مانده ام . چشمانم رو به نادیدن است . دارم کور می شوم . گوشهایم رو به ناشنوایی است دارم کر می شوم . زبانم رو به ناگویی است ، دارم لال می شوم . نمی توانم فریاد کمکی بر آورم و از تو بخواهم بر این زندیق قدار پیروزم کنی . چون نبرد ما نیز در تاریکی است و من کور و کر دارم می شوم ، نمی توانم او را درست بشناسم و قدرت ندارم که شکستش دهم .
من به چشمانت برای دیدن محتاجم ، به گوشانت برای شنیدن و به دستانت برای ایستادن . چه بگویم جز غم ، جز حسرت ، جز ضعف ؟ چقدر بگویم ؟ تا ظهر ؟ تا عصر ، تا شب ؟ نه نمی توان از آن چیزی گفت جز دست و پایی که از سر اضطرار و ترس فراموشی یار می زنیم و به آن دل خوش می کنیم . آری ناچارم که امید دارم نسیمی بوزد و نجاتم دهد . یا نگاهی بکنی و خلاصم کنی . یا دستی بر آوری و رهایم سازی و رسانی به جایی مرا که نبود غیر تو دیاری . الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها یعنی از آن می بچشانم که ز دل قلت و کثرت ببرد که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکلها .
خواستن کمال وصف ناپذیر و مطلقی چون تو که سر منشا هر کمالی ، نه دیدنی است و نه شنیدنی ، چرا که کور توان دیدن ندارد و کر توان شنیدن . و انت الفاعل لما تشاء بما تشاء ، هر چه خود بخواهی می کنی و تعذب من تشاء بما تشاء کیف تشاء ، با دست غیبت بر سینه نامحرمان می زنی و با دور کردن آنها از خود ، عذابشان می کنی و ترحم من تشاء بما تشاء کیف تشاء و آنکه را دوست داشته باشی مختص رحمت لایزالت می کنی در میادین جهاد بالف من الملائکه به مدد او می روی و آن که هیچ نفسی نمی داند چه برایش مهیا شده از قرة اعین ، مقرر می داری و لا تسئل عن فعلک و لا تنازع فی حکمک و لا تشرک فی امرک .
نمی دانم نمی خواهی نجاتم دهی ؟ اگر سنتت این است که مقبول شایسته افاضه قابل که شد ، عنایت کنی سوالم این است : مگر از سنتت نیست که به داد دادخواهان برسی و حاجات مضطرین را برآوری ؟ و به اندک خرید نازی راضی می شوی و به اندک بهانه ای به سرعت دعایم را مستجاب می کنی ؟ مگر رحمت را بر نفس خودت واجب نکردی ؟ مگر ما می توانیم آنگونه که شایسته مقام مقام عالی توست تو را بشناسیم و بپرستیم و باشیم ؟ خوب عزیزم پس کی می خواهی فقط یک بار نگاهم کنی ؟ تا از آن نگاهت همه چیز بگیرم و بر همه موانع پیروز شوم و به سویت برخیزم و آهنگ تو کنم و به لقایت برسم ؟
باور کن هیچ اعتباری به عمرم نیست . ممکن است به زودی از این دار فانی بروم و حسرت عنایت به من در دلت بماند !!
من که نمی توانم باور کنم نمی خواهی مرا مورد عفو و رحمت و نگاهت قرار دهی . آنقدر تو برایم عزیزی و قدیمی که جز تو و جز از تو هیچ ندارم . کاری کن جز برای تو نیز هیچ نداشته باشم . حب دنیا را بردار و حب خودت را در قلبم جای ده تا معنی عشق ورزیدن را دریابم .
ما را ز جام باده گلگون خراب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب