تبليغاتX
زمینی آسمانی - نقد علوم نوین
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

بخشی از متن یه سمینار که تو تالار دانشگاهمون ارائه دادم :

عرض سلام و خوش آمد و خسته نباشيد دارم خدمت شما بزرگوارانی كه تشريف آورده ايد . انشاء الله اين مطالبی كه اينجا ارائه مي شود خدمت شما ، قابل استفاده برايتان باشد و مرضی رضای حق تعالی . قبل از شروع بحث شهادت حضرت صادق (ع) را خدمت شما تسليت عرض می كنم و يك حديثی را از اين بزرگوار ارائه می كنم كه مناسبتی هم با بحث مورد نظر دارد .

ايشان فرمودند : علم اصل و اساس هر حال نيك و هر صفت پسنديده است و منتهای هر درجه و منزلت رفيعی ، (( لذالك قال النبي طلب العلم فريضه علي كل مسلم أي علم التقوي و اليقين)) . يعنی براي همين بود كه حضرت رسول (ص) فرمودند : طلب علم واجب است بر هر مسلماني . منظور از اين علم ، علم تقوا و يقين است نه علوم معاش . (( و قال اطلب العلم و لو بالصين و هو علم معرفه النفس و فيه معرفه الرب)) و حضرت رسول همچنين فرمودند : علم را طلب كنيد و لو شده در چين و اين علمي كه منظور حضرت بوده معرفت نفسه كه درش معرفت ربه و اين صد در صد با آنچه تا حالا تصور ماها بوده در تضاده .

اينكه چرا اين سمينار انتخاب شد ، بنده معتقدم و اين را هم قبل از هر چيزي قلبم به من مي گفت و الان هم مي گويد و عقلم هم مي گفت و الان هم مي گويد كه نه من و نه جامعه طبيعي نيستيم . همه ما في الواقع گم شديم و در خوابي فرو رفته ايم كه گويا فقط با مردن بنا است از آن خواب بيدار بشيم . دانشگاه ما و علوم دانشگاهي تقريبا هيچ تناسبي با هدف خلقت ما ندارد و ما در خسران مبينيم . علوم دانشگاهي يك لوازم كلامي و فلسفي و ايسمي خاصي پشتش خوابيده كه از تبعات آن : خود محور شدن و اصالت الذتي شدن و مدرن شدن و خدا را از صحنه زندگي غايب ديدن و دور شدن هر چه بيشتر از حقيقت وجود خودمان و خداست . و خوب شواهد زيادي هم اين مدعا دارد كه همين التقاط فكري و عملي كه بر ما حاكم است . اين قشري گري كه اكثر ما دچار آنيم ، اينكه از اسلام ما جز اسمي و از قرآن جز رسمي باقي نمانده ، اباهه گري ، اين پس دهي علمي و اينكه روح ما علم را نمي پذيرد و بايد يك عواملي از بيرون دخيل بشود كه ما سراغ علم برويم ، اين مدرك گرايي كه مي بينين ماشين زدگي ، هواپرستي انواع پزهاي علمي و خروج تمام عياري كه ما داريم از سنن الهي و ديني ، ترك سنت و كتاب و عقل و غريزه محور شدن و انواع عقده هاي روحي و مدگرايي و هزار بلاي ديگر ، همه گواه صادق اين قضيه است .

فرض من نسبت به مخاطب اين است كه : مخاطب ما يك مسلمان است و به كتاب و سنت معتقد . ادله براي چنين شخصي بيان مي شود . اكثر قريب به اتفاق اين ادله أي هم كه خدا خواست و خدمتتان ارائه خواهيم كرد ، عقلي و تاريخي است و بعضي هم نقلي . كه نقليها مستند به اقوال آقايان غربيهاست . آنچه در اين سمينار به خواست خدا به آن خواهيم پرداخت ، بنا به دلايلي به چند قسمت تقسيم مي شود .

ابتدا راجع به متدولوژي حاكم بر علم نوين و درباره فلسفه علم بحث مي شود و سه مساله استقراء ، نظريه و مشاهده بيان مي گردد . پوزيتيويسم نقد مي شود و به خواست خدا راجع به تاثير علم نوين روي نگرش ديني بحث مي شود و رويكرد غربيها و رجعت آنها به دين بين فلاسفه و دانشمندان غربي مي ماند براي جلسات بعد . نظريات علمي مشهور و مسلمي كه بعدا نقض شد و اساسش زير سوال رفت هم همينطور . امكان و چگونگي علم ديني هم همچنين .

چون در عنوان آمده بود « سلسله سمينار اسلام و مدرنيسم » ما يك كليتي راجع به تصوري كه از اسلام و مدرنيسم داريم خدمت شما عرض مي كنيم : ‏‏«‌ اصولا اسلامي كه من از آن صحبت مي كنم همان مجموعه قوانين حقيقي و سنن واقعي حاكم بر عالم درون و بيرون ماست كه پذيرفتن آن و عمل كردن به آموزه هايش تمام نيازهاي بشر را به احسن وجه ارضا مي كند و نيازهاي حقيقي و اصيل او را به بهترين و درست ترين طريق ممكن برآورده مي كند . معتقدم تمام عالم ملكوتش به دست خداست و اين نظم خارق العاده ا ي كه در عالم حاكم است بخاطر اين است كه همه آنها تحت سيطره خدايند و اصلا موجود به اراده الهي اند . از خودشان چيزي ندارند و همه از اويند و به سوي او در حركتند . اينكه در قرآن داريم )) و كل في فلك يسبحون ، سبح لله ما في السموات و ما في الارض ، و نجم و الشجر يسجدان)) ، اينها همه گواه همين مطلبه و خوب فرق اساسي تفكر ما با يك انسان مدرن را شايد بشود اينجوري ترسيم كرد : دو نفر را شما فرض بگيريد كه وارد يك اتاق شده اند كه كف آن اتاق يك سفره پهن است . نفر اول كه مي آيد بدون اينكه چراغ را روشن كند همين طور مي آيد وسط اتاق و چپ و راست كه مي رود ، هر جا كه مي رود پايش به يك ظرفي ، كاسه أي ، بشقابي ، ليواني ، چنگالي ، چيزي مي خورد و در دلش همه اش به صاحبخانه بد مي گويد . مي گويد كه مگر جاي مثلا چنگال اينجاست ؟ جاي بشقاب و چاقو و ليوان و اينها كه اينجا نيست . نفر دوم وارد اتاق كه مي شود چراغ را روشن مي كند . مي بيند شام مفصلي در اين سفره است . مي نشيند كنار سفره و غذا مي خورد . انسان موحد همه وقايع عالم را هدف دار و معني دار مي بيند و از آن بهره مي برد و در عوض يك دهري خلاف آن . اينها همه آيات آفاقي هستند كه مشهود ماست و اصلا علوم تجربي و طبيعي هم تحت سيطره همين نظم است و همين وقايع آفاقي هست كه نضج گرفته و شكل يافته . اگر همه عالم اينطوري بود كه مسلمان نبودند و در فلك خاصي تسبيح گو نبودند . اصلا محال بود علوم تجربي شكل بگيرد . لذا همه عالم ذي شعورند و عمل به احكام الهي انسان را به جايي مي رساند كه محرم مي شود و اين را مي فهمد . اينكه داريم : ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم ، اسلام آمده كه انسان را برساند به آن جايي كه محرم بشود و اينها را ببيند و بفهمد . نمونه هاي زيادي هم هست كه ذكر نمي شود خدمتتان به خاطر كمبود وقت .

اصولا اگر انسان خلق نمي شد ، خلقت خدا ناقص بود و نقص هم از صفات سلبي ذات اقدس الهيست . آدم براي اينكه هماهنگ با عالم بشود و اداي امانت بكند بايد با اختيار خودش به يك « تك صراط » وارد شود . صراطي كه علي رقم تصور ما هر لحظه با ماست و بيرون از وجود ما نيست و چون عالم حقي دارد و باطلي ، اگر ما به حق نگرويم و از باطل نبريم ، راهي اين راه نمي شويم . راهي كه مستقيم است و مقصدي كه بي منتهاست.

اساس اسلام اعتقاد به خدا به عنوان مبدا و معاده و هر چيزي كه در عالم هست را عين ربط به ذات اقدس اله مي داند . خداوند را به عنوان خالق ما كه پذيرفتيم . ربوبيت تكويني و تشريعي را هم از او مي يابيم و الوهيت را هم شايسته او و منحصر در او كه اين مي شود حد نصاب توحيد در اسلام . انسان به خاطر ذو وجوه بودن و اختياري كه دارد بين عالم ماده و معنا در تردده . به هر كدام كه توجه بكند سنت الهي ((تيسر سبيل)) شامل حالش مي شود . اي بسا انساني كه توجه عمده اش به جسمش است برسد به جايي كه بگويد )): أن هي الا حيواتنا الدنيا و ما يهلكنا الا الدهر )) . يك دهري گراي تمام معنا و از آن طرف هم انساني كه اصالت را براي نيازهاي روحي و روح خودش قائل مي شود مي رسد به جائي كه مي گويد )): أن الصلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين )) .

مدرنيسم هم انديشه اي است كه تمدن غرب بر آن مبنا شكل گرفته و صنعت و تكنولوژي امروز زائيده آن است . انسان مدرن يك جور خاصي پرورش پيدا مي كند كه اين پرورشگاه خروج تمام عيار از آن تك صراط محسوب مي شود و آدم في الواقع يا ضال مي شود يا غاوي . غاوي آن است كه هدف را گم كند و ضال آن است كه راه را گم مي كند و خوب شرح بيشتر اينها ما را از بحث اصلي باز مي دارد . من ترسم اين است كه الان بپردازيم به بحثهاي فلسفي و يك مقدار شما خسته بشين . من با اجازه شما آن بحثهاي مرتبط با دين را مطرح مي كنم بعد وارد مباحث فلسفي علم ، استقراء و مشاهده و نظريه و اشكالاتي كه به آنها وارد است مي شوم .

اصولا عمدتا پرداختن به علوم طبيعي به انكار دين يا التقاط در دين منجر مي شود . يكي از دانشمندان غربي يك تحقيقي كرده پيرامون اينكه آيا مردم آمريكا معتقدند به اينكه خدايي هست يا نه ؟‌ جوابي هم كه از اين پژوهش گرفتند اين است كه 95% معتقدند به اينكه خدايي هست . ولي خود همان دانشمند مي گويد علي الظاهر اين خداي موجود در زندگي روزمره مردم دخالتي ندارد و خوب اين التقاط تام محسوب مي شود كه انسان معتقد باشد خالقش خداست ولي هيچ دخالتي در زندگي او ندارد . كه اين همين جا بررسي مي شود كه علل اينگونه شدن انسان چيست ؟ اين انكار هر چند منطقي نيست اما به خاطر دوري اكثري مردم و حتي عالمان علوم تجربي از تفكر منطقي است و به نوعي ناشي از همان عقلانيت ابزاري است كه ليبرال سرمايه داري غرب به ارمغان آورده و آن را بنيان گذارده . اكثر مردم با عادات و احساساتي كه دارند به سر مي برند تا ابزاري دقيق مثل عقل و تفكر منطقي . چون انديشيدن ساحتي مبراست از ظاهر انديشي و غايت انكاري و ساینس مداري .

علوم طبيعي اثراتي بسيار مخرب بر حوزه هاي مختلف هستي شناسي ، انسان شناسي و شناخت شناسي گذاشته و به شدت انديشه ديني را رو به زوال برده . معرفت شناختي آن بنيان اصلي است كه اثر تام داشته روي انسان شناختي و هستي شناختي . ادوين آرثربرت يك جمله اي دارد مي گويد : « از زمان دكارت به بعد عمده كاوشگران مباحث نظري محض بر اين عقيده بودند كه تحقيق در چيستي معرفت و امكان حصول آن مقدمه اي واجب براي تحقيق كامياب در مسائل بنيادين ديگر است . برجسته ترين مساله اي كه به اجماع عقلا فلاسفه مابعدالطبيعه بايد به آن بپردازند ، مساله معرفت است . مركزيتي كه معرفت شناختي در فلسفه جديد يافته است به هيچ روي اتفاقي نيست . » و واقعيتش هم همين است . اينكه چرا در غرب اصلا منطق تبديل شده است به معرفت شناختي بستگي تام دارد به همين ساينتيسمي كه بناست پيرامونش بحث كنيم . بررسي سير تاريخي علم و دين و عالمان اين دو و ترابطاتي كه بين آنها بوده اين مساله را روشن مي كند كه چطوري انديشه ديني رو به زوال رفت . و آن سه حوزه عميقا تحت تاثير قرار گرفت .

ما در اين بررسی می بينيم كه چطور علم نيوتن در حوزه هستی شناسی به انكار عينی گرايی و وجود خارجی و مابعدالطبيعه انجاميد و خدا را از عرصه حيات بشری حذف كرد و در حوزه انسان شناسی انسان را ملاك همه چيز قرار داد و ارزشهاي اخلاقي را نسبی كرد و ذهن انسان را به ماشينی بي روح مبدل كرد كه از خودش اختياری ندارد و به نوعی يك عروسك خيمه شب بازی است كه هر طور صاحب دست اراده كند ، آن اراده عينا به نمايش در می آيد و حتی روحش هم ماديست .

در واقع علم نيوتن كه بنيان علم نوين است با وضع قوانين حركت در قرن 17 آغاز شد . كه البته ريشه در قرنهای قبل هم داشت ولي به طور مشخص كه بررسی می كنند قرن 17 و شخص نيوتن را آغازگر تفكر جديد می دانند .

مثل يك سنگي كه درون حوض آب بيفتد ، موج علم نيوتني تمام وجود تمام بشر را گرفت. عقايد و افكار و جسم و جان و احساسات و روابط اجتماعي و فردي ، همه را تحت تاثير قرار داد .

در قرون وسطي جهان بيني ديني ، جهانبيني حاكم بود و انسان وسطايي جهان را مخلوق خدا و هدفدار مي ديد . آنها چون نظام حاكم بر عالم را اخلاقي مي دانستند ، هر پديده و واقعه اي كه در آن رخ مي داد را هدفدار مي دانستند و ارزشمدار . نگاه انسان وسطايي به طبيعت يك نگاه خدا باور بود . پديده هايي مثل تاريخ خلقت زمين ، جهان ، رنگين كمان ، شكل سيارات ، مدار آنها ، سطح ماه ، مركزيت زمين ، همه و همه تبيين ديني مي شد « در سراسر قرون وسطي اين جمله از استيسه ، نظريه زمين مركزي در علوم نجوم سلطه بي چون و چرا داشت . ارسطو هم قبلا حامي آن بود . هيچ فرد مهمي از زمان ظهور مسيحيت تا زمان كپرنيك ـ كه كپرنيك قبل از نيوتنه ـ شك نداشت كه خورشيد و ستارگان به گرد زمين مي چرخند و زمين را ساكن فرض كرده بودند ». تاريخ خلقت زمين را از سفر تكوين كتاب انجيل 4004 سال قبل از ميلاد به دست آورده بودند كه با يافته هاي علمي كه مدعي است 6 ميليارد سال است كه زمين خلق شده ، تضاد تام دارد . دانته كه خودش هم كشيش بود ، هم به نوعي واضع مكتي اومانيسم محسوب مي شود ، معتقد بود 5200 سال قبل از ميلاد جهان خلق شده و در 1800 ميلادي يعني 200 سال پيش جهان به پايان مي رسد . آگوستين كه خودش باز يك كشيش است و در مكاتب غربي هم دخل زيادي داشته در بعضيهايش ، كل تاريخ جهان را يك درام ديني با سه بحران عظيم مي داند : هبوط آدم ، تجسم خدا در عيسي (ع) و مصلوب شدنش و فرارسيدن روز داوري و قيام . تا قبل از قرن 17 تبيين پديده ها و شناخت آنها عمدتا با توجه به غايت و هدف آنها صورت مي گرفت و « غايت انگاري » بينش غالب بود . ولي علم نيوتن به تبيين ماشين انگارانه اشياء و كلا عالم پرداخت كه متاسفانه اين شييوه پرداختن به كشف اسرار هستي ، صرفا در حوزه هاي هستي شناسي و كيهان شناسي نماند و به حوزه هاي انسان شناسي و معرفت شناسي هم نفوذ كرد و به نوعي در هر حوزه اي كه اينها وارد شدند با ديد يك ماشين به آن حوزه نگريستند و به تبيين و تفسير نظريات پرداختند .

نظريه ((تبيين غايي)) را ببينيم چيست ؟ فرض بگيريم يك كسي از يك تپه اي دارد مي رود بالا . از اين شخص كه بپرسيم چرا از اين تپه مي روي بالا ؟ جوابي كه به ما مي دهد فرضا اين است كه مي گويد : مي خواهم بدانم پشت اين تپه چه خبره ؟ اين هدفي كه او را به اين كار وا مي دارد و اين حركت را در او پديد مي آورد اگر ما اين حركت را با توجه به هدف تبيين كرديم مي شود تبيين غايي . يا يك ساعت را فرض كنيد . ساعتي كه عقربه هايش مي چرخد و كار مي كند چرخ دنده هايش ، اگر از آن ساعت ساز بپرسيم تو چرا اين را ساخته أي ؟ به ما خواهد گفت : چون كه زمان را بفهمم . به نوعي اولي ، آن شخصي كه دارد بالا مي رود چون انگيزه در خودش هست ، اين را مي گويند غايت شناختي خود بنياد ، و دومي را چون انگيزه در خودش نيست و در سازنده است و غير خودش ، مي گويند غايت شناختي خارجي . ((تبيين ماشيني)) همين دو مثال را اينگونه بيان مي كند كه چنانچه ما ببينيم آن شخص چگونه از تپه مي رود بالا نه چرا ، مثلا مي بينيم كه عضلاتش دارد حركت مي كند به تبع آن استخوانهايش ، مفاصلش ، اينطوري اگر تبيين كرديم ، اين تبيين ماشين انگاره ، بدون اينكه ما توجه بكنيم چه هدفي داشته از اين چرخيدن و از اين حركت .

به تبع اين تبيين ماشيني ، نيوتن يك نظريه اي داده به نام machine world )) )) كه كل عالم را به يك ساعت تشبيه كرده كه سيارات و ستاره ها چرخدنده هاي آنند و نيروي گرانشي هم كه عموميت دارد در مجموعه كيهاني ، فنر آن است . لذا صرفا كار خدا در ابتداي آفرينش پديد آوردن اين عالم بود مثل يك ساعت ساز و او ديگر كاري نداشت و كار خود را كرده بود . اين بينش كه بعد از قرن 17 ادامه پيدا كرد و در ساير عرصه هاي حيات بشري هم وارد شد ، خدا را بالكل از زندگي مردم حذف كرد . خدايي كه منطقا نبايد حذف مي شد ولي اكثر مردم همانطور كه ذكر شد با منطق و عقل كاري ندارند و حتي دانشمندان . در واقع خدا تبديل به موجودي شد كه همانطور كه آن محقق آمريكايي گفته بود ارزش عملي نداشت براي مردم . خدايي كه در زندگي روزمره نتواند دخالت بكند و صرفا يك مبدا باشد و يك معاد ، اين خدا ارزش عملي ندارد . هر چند كه اگر به اين دو مورد هم انسان درست بتواند فكر كند و عواملي مانع نشود ، همين ها كافيست كه انسان را نگه دارد . ولي واقعيت اين است كه خدا دخل تام دارد در نظام هستي و حتي مسلمان معتقد است كه اگر يك لحظه خدا افاضه اش را از عالم بگيرد ، عالم نيست مي شود .

نيوتن خودش تا حدودي معتقد به خدا بود . وقتي كه آن قوانين كلي حركتش را به دست آورد ، يك بي نظمي هايي را ديد در منظومه شمسي كه به هيچ دليلي نتوانست آنرا توجه كند . چون بينش غايت انگار به اهداف مي پردازد و غايت و بينش ماشين انگار به علل كه چگونه شده اينجوري شده ؟ وقتي علتي نتوانست براي اين پديده پيدا كند كه چگونه بي نظمي هاي كيهاني رخ مي دهد ولي كل نظام كيهاني از هم نمي پاشد ، گفت به نوعي خدا بايد دخالت بكند ، اينجوري نيست كه خدا دخالت نكند . اين جاهايي كه بي نظمي رخ مي دهد ، دست خدا در كار است و آنرا درست مي كند . لاپلاس بعد از نيوتن همين نظريات نيوتن را پي گرفت و بي نظمي هاي كيهاني را يك بي نظمي هاي جمع شونده دانست و گفت اينها منظم تكرار مي شوند . هر دو سال منظم اين بي نظمي ها تكرار مي شوند و مثل همان ساعت كه نظم به خصوصي دارد نيازي نيست دست خدا در كار باشد و حتي يك زماني ناپلئون به او اعتراض كرد كه تو چرا خدا را از عرصه زندگي داري حذف مي كني ؟ گفت كه من در نظريات علمي ام اصلا نيازي به فرض خدا نديدم ! عالم را بدون وجود خدا توانسته ام بشناسم . اصلا وجود خدا را لازم نبود فرض كنم . اين گفته او به نوعي كنايه هم دارد . يعني آنهايي كه از خدا دم مي زنند آن جاهاي كه كم مي آورند خدا را براي خودشان فرض مي كنند . اينجوري نيست كه يك خداي عيني باشد ، يك خداي خارجي أي باشد و همه اينها اگر انسان دقت بكند مي بيند كافيست براي اينكه كل اين ماده گرايي مدرن را توجيه بكند .

لذا متدلوژي حاكم بر علوم از غايت بريد و يكسر به تشريح ماشيني و علي و معلولي پديده ها گرويد . چنانچه مثلا ما نتوانيم حركات نامتعين و ناواضح الكترون را توجيه كنيم . اين به معني تبيين غايي نيست . بلكه در اين بينش تبييني كه اينها مي كنند اين است كه اين اصلا تبيين ندارد . يك مساله غير علمي است و ما نمي توانيم به آن بپردازيم . نه اينكه واقعا معنا و هدفي داشته باشد و ما نتوانيم به آن برسيم . هر چه در علم نگنجيد معنا ندارد . پوزيتيوسيم اصلا همين را مي گويد كه وقت نمي كنيم فكر كنم به نقدش بپردازيم . به خواست خدا نقدش بعدا ارائه مي گردد. لذا ما در تبيين تجربي و ماشيني فقط مي گوييم كه چه روي مي دهد ، نمي گوييم چرا روي مي دهد و در واقع نمي توانيم ما بفهميم چرا جهان و پديده هايي كه در جهان است به اين صورته و صورت ديگري ندارد . لذا علم نيوتن كه ريشه در تلاش كپلرها و گاليله ها و بيكن ها داشت با يك رويكرد بيكني به طبيعت، علم را عين قدرت دانست . فرانسيس بيكن مي گفت knowledge is power)) )) يعني علم قدرته و در واقع در تبيين اسلامي وجود بشر آن روح قوت و شهوت خودش را مي خواست ما به ازاء عيني اش را براي ارضا پيدا كند ، بشر بيكني در واقع نه شخص بيكن . و لذا به اين سيطره بر عالم طبيعت روي آورد . و خوب اين اثرات عملي تكنولوژي را هم كه ديد ، ايمانش به اين قضيه قرص و محكم شد . ماشين انگاري قبل از كارهاي نيوتن و امثالهم در بينش قرون وسطايي يك رگه ارتجاعي محسوب مي شد در فرهنگ غرب .  ولي اين رگه ارتجاعي به اصلي تبديل شد كه ديگر اصول را بايد با آن سنجيد . جهان بيني بشر يك جهان بيني مكانيكي و ماشيني شد و ميزان و معيار تمام قوانين فردي و اجتماعي انسان همين جهان بيني شد . انساني كه به گفته هابز قلبش چيزي جز يك فنر نبود ، اعصابش به جز رشته سيمهاي بسيار زياد و مفاصلش چيزي بجز چرخدنده هاي بسيار چيزي نبود كه باعث حركت بدنش مي شد . سن سيمون و فوريه و عده أي ديگر سال 1848 دنبال يك قانون نيوتني جاذبه اجتماعي گشتند كه بتوانند همه رويدادها و حوادث اجتماعي را از آن به دست آورند . اين نمونه هايي بود از اينكه گفتيم علم نيوتني ساير عرصه هاي وجود بشر را تحت تاثير قرار داد كه البته زيست شناسي جايگزين مكانيك نيوتني شد در قرن 19 و جامعه ديگر يك سيستم ماشيني مكانيكي نبود بلكه موجودي زنده بود كه هم جسم داشت هم روح . منتها روحي كه تبيينش ، تبيين ماشيني بود نه غايي و جنسش هم اصلا اتمي بود . هابز يك چنين گفته أي دارد . بلونچي كه آلماني است مثالي روشن از اين محوري شدن زيست شناسي و غلبه جهان بيني زيست شناسي مبتني بر نگرش مكانيكي در تبيين عرصه هاي حيات اجتماعي و فردي بشر است .

كنت هم شاهد خوبي است . لذا كشت و كشتار بعد از اين تبيين يك چيز طبيعي بود كه چون داروينيسم اجتماعي اصل شده بود ، تنازع بقا هم از اصول اين جهان بيني زيست شناختي بود . هرمن رندال صحبت بلونچي را اينگونه نقل مي كند كه « او دولت را يك دستگاه عاري از زندگي و يك ماشين مرده نمي دانست بلكه دولت را موجودي زنده مي دانست كه داراي اعضاست ولي در صف عضو داران پست گياهي و حيواني نيست . بلكه از نوع بالاتري است . بنابراين وقتي دولت را پيكر زنده ناميديم به فعاليتهاي موجودات زنده در طلب و احراز و بلع غذا و توليد مثل نمي انديشيم بلكه مقايسه در موارد ذيل است: پيكري زنده كه وحدت جسم و جان دارد ، در عين واحد بودن ، اجزاي آن انگيزه ها و استعدادهاي خاصي دارد و گوناگون ، مجموع هر عضوي هم داراي رشديست كه از داخل به خارج است و هم داراي رشد خارجيست . حتي ايشان دولت را به جنس مذكر تشبيه مي كند و كليسا را جنس مونث مي داند . « ادموند موريس » هم تعبيري مي كند از چنين انسانهايي به باغ وحش حيواني كه عنوان كتابيست كه نوشته . جامعه را باغ وحشي مي داند كه يكسري ميمون در آن جمع شده اند يا لااقل كساني كه ريشه شان ميمون است . « ادوارد ويلسن » مي گويد « اين ممكن زياده روي نباشد كه بگوييم جامعه شناسي و بقيه علوم اجتماعي به علاوه علوم انساني نهايتا شاخه هاي زيست شناسي هستند كه بايد در تلفيق جديد وارد شوند . « آگوست كنت » در كتاب « فلسفه وضعي » خودش نخستين متفكري بود كه گفت : علم اجتماع بايد آشكارا بر زيست شناسي بنياد شود و هر علمي پس از عبور از مرحله تكامل در مرحله وضعي در علم واحد اجتماع كه قوانين رشد مشخصي دارد به كمال برسد و علم اجتماع كه از همه علوم برتر است بايد مباني خويش را در علمي كه بلافاصله پيش از آن بوده يعني زيست شناسي بجويد . اسپنسر هم يك همچين گفته هايي دارد . لذا قوانين علم اجتماع معادل قوانين زيست شناسي شد كه آن توجيه جنگي كه گذشت از عوارض همين است . در اين تبيين برده كشي و انواع استثمار و استعمار و … همه طبيعي مي شود . چون به هر حال نژاد برتر يك امتيازات خاصي در زيست شناسي دارد نسبت به نژاد پايين تر و يك حقوقي دارد و به نوعي برده ها انگل آن موجودات عالي و در واقع آن بورژوازها (سرمايه داران اشراف زاده) ، محسوب مي شوند و كاملا انسان مثل يك ابزاري كه مي تواني به خدمت بگيري همانطور از انسان تعبير مي شود و حقوقش تبيين مي شود . جمله ديگري دارد رندال كه مي گويد : درباره اصل انتخاب طبيعي در موارد ديگر هر چه بگوييد درباره نفوذ آن در آغاز تاريخ خلقت انسان گفتگو نيست . نيرومندان هر چه توانستند ضعيفان را كشتند . در همه دولتهاي جهان ملت نيرومندتر ميل دارد بر ديگران تسلط يابد و از لحاظ بعضي خصيصه ها قويتر هميشه متمايل به برتر بودن است .

براي سازمانهاي خوب نسبت به سازمانهاي بد ايشان امتياز جنگي قائل مي شوند ، همينطور راجع به كشورهاي خوب و بد . گومپلويچ اتريشي كه يك داروينيست اجتماعي است جنگ را تشبيه مي كند به جنگ لنفوسيتها با ويروسها و باكتريهايي كه وارد خون مي شوند و اين را يك چيز كاملا طبيعي مي داند . چون ارزشها نسبيند . هر كس نسبت به ارزشهايي كه دارد مي تواند نسبت به مهاجم موضع بگيرد ، كسي كه ارزشش را هتك بكند و زير پا بگذارد . و اين نسبيت ارزشي هم بحثش خواهد آمد . كارهايي هم كه آمريكا و امثالهم مي كنند هم با اين قضيه كاملا قابل تبيين است . گروههاي نژادي و اقتصادي مسلما منافع متعارض دارند و در كشاكش نهايت ناپذير آن ، قوي بر ضعيف مسلط مي شود و هميشه در نتيجه اين غلبه ، اقليتي كه از لحاظ اقتصادي نيرومند تر است اكثريتي را كه از لحاظ اقتصادي ضعيف است مطيع خويش مي كند و از اين اطاعت دولت و سازمانهاي اجتماعي پديد مي آيد و برقرار مي ماند . اين هم از جمله هاي همين رنداله ، و اينگونه انواع جنگها و نژادپرستيها توجيه مي شوند . روشهاي بيولوژيكي به آساني روشهاي مكانيكي به خدمت طبقات معيني در مي آيد و تكامل اجتماعي در مردمشناسي كلاسيك يا تطبيقي به كار مي رود .

توجه به علم نوين طبيعت انساني منجر به ابتناء علوم اجتماعي بر روانشناسي شد . تا بهتر بتوان به نتايج اصيل علمي رسيد . متاسفانه بسياري از فرضيات به جاي بديهيات نشست . و وقتي كه معلوم شد اعمال انساني بر اساس عقل نيست ، هر يك از غرايز بزرگ تكيا گاه يك سيستم و يك مكتب فلسفي شد . كه يك مثال خيلي با ارزش مكتب فرويديسم است كه غريزه جنسي محور شكل گيري يك مكتب فلسفي شد و كلي انسان را به انحراف برد

بعد از داروين انسان نه تنها جزئي از طبيعت بود بلكه محصول طبيعت هم محسوب مي شد . نظريه داروين انسان را يك ميمون برهنه مي داند كه يك جنس متفاوت در 193 جنس متفاوت گوريل موجود است . ((هوموساپينس)) يا انسان فرزانه تنها ميمونيست كه بدنش از مو پوشيده نيست، فقط فرقش با ميمونهاي ديگر همين است . لذا دهري گري و ماترياليسم كه اساس بسياري از ايسمهاي غربي است عالم وجود را منحصر در ماده مي داند و ذره أي روزنه در اين آسمان بسته و دگم و سياه و تاريكي كه ترسيم مي كند براي راهيابي به عام معنا باقي نمي گذارد . چون اصلا معتقد به معنايي نيست جز ماده . لذا انسان موجودي مي شود كه هم زائيده طبيعت و سلسله علل طبيعي و مادي است و هم نيروهايش تماما مادي و طبيعي است و غريزي و غريزه هايش هم ـ چون جز غريزه چيز ديگري ندارد ـ تماما مستوجب ارضاء شدن است . عقل يك چنين انساني خادم غرايز مي شود و در واقع مطيع هواي نفس بشر .(( أفرأيت من اتخذ الهه هواه)) ، همينجا معني پيدا مي كند . الهه به هر حال وحي مي كند ، دستوري مي دهد . نفس بشر هم در مكتب اومانيستي مبتني بر اين بينش ماترياليستي به جاي خدا نشست و وحي كرد و عقل هم شد خادم اين وحي . عوض اينكه وحي خدا را در وجود بشر پياده كند . اينگونه است كه پيشرفت و توسعه كه اساس مدرنيته است كعبه آمال همه بشر مي شود . و سير خطي پيشرفت ، تك قرائت دگم انسان امروزي مي شود . هر چه زمان پيشتر مي رود بايد به تكامل ابزاري بيشتري دست پيدا كرد و بر امكانات رفاهي افزود تا حداكثر كاميابي و لذتجويي حاصل بشود . انسان امروزي در حوزه فرد قائل به اصالت لذت است و در حوزه اجتماع قائل به اصالت سود . و تنها ملاك عقلي كه براي سنجش پديده ها دارد اين است كه براي من چه لذتي دارد ، براي اجتماع من چه سودي دارد . كه مورد دوم در واقع سودش بايد به فرد برگردد.

اين نظامهاي سوسياليستي در واقع همين گونه اند و اين اساس ليبرال سرمايه گذاري غرب است . و چون اينگونه شد لاجرم بايد اقتصاد بر ساير وجوه حيات بشر سيطره پيدا كند و بشر در واقع خودش كه رفته بود انقلاب صنعتي را به خدمت بگيرد براي رفاه بيشتر ، چون بايد آن رفاه توليد مي شد و چرخهاي انقلاب صنعتي هم جز به وسيله انسان قابل گرداندن نبود ، ناچار شد خودش هم براي گرداندن آن چرخها هم سنخ با آنها شود . تعبيرها كه عرض شد گوياست در اين زمينه . در واقع چرخها مي گشتند كه ابزار كاملتري ارائه بدهند و خوب خودشان هم به ابزاري براي چرخاندن خود نياز داشتند . انسان شد آن ابزاري بايد آن چرخهاي كارخانه ها را بگرداند و تكنولوژي و صنعت و اينها عوامل توليد رفاه براي انسان شدند .

قطعا در اين سيستم انسان هر چه رامتر و مطيع تر باشد بهتر است اين ابزار هر چه متكامل تر باشد باز هم بهتر است . لذا دانشگاه به اين سبك كه بنده و شما در آن علم مي خوانيم پديد آمد و اين ابزار پروري مدرن در دانشگاه نهادينه شد . فطرت كمال گراي آدم هم به كلي زير اين شخصيت صنعتي له شده و جز كورسوهايي از آن كه آن هم به انحراف رفت نوري ازش باقي نماند . ما اگر نگاه كنيم به وضع دانش آموزانمان ، دبيرانمان ، خودمان كه دانشجوئيم ، و استادي كه ما اينجا داريم ، اينها برايمان قابل تبيين مي شود . هر چند جامعه ما اسلاميست و نبايد اينگونه باشد ولي تا حدود زيادي اينگونه است . در غرب كه اوج خودش است . نهايت خواست يك دانش آموز ما ورود به دانشگاهست . از او كه بپرسيم چرا مي خواهي دانشگاه بروي ؟ جوابهايي را كه از محيط پيرامون گرفته به ما تحويل خواهد داد . ولي اگر آن به نوعي پس زمينه ذهني او را -كه ايستس مطرح مي كند و مي گويد ما همه بخواهيم ، نخواهيم علم مدار شده ايم ، قبل از اينكه بدانيم در ناخود آگاه ذهن ما ساينتيسم شده بت دنياي نوين كه بايد آن را بپرستيم- بكاويم مي خواهد به رفاه برسد .

چون دانشگاه متولي رفاه مدرن در جامعه است و اگر صحبتي هم از انگيزه الهي به ميان بيايد عمدتا وهم است . اگر هم واقعي باشد بعد از يك مدت عمدتا به انحراف مي رود . قليلند آن عده اي كه با انگيزه ديني به اين علوم بپردازند . علومي كه دين را حقيقتا از انسان مي گيرد . چنين انساني به جز شهوت شكم و دامن به چيزي نمي تواند فكر كند و در واقع او كه اسير شده از آن سير دروني حتما باز مي ماند . يك آگهي تبليغاتي كه حس لذت جويي را در هر زمينه أي تحريك بكند مثل يك حيوان مطيع انسان را به دنبال خودش مي كشد ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:59  توسط محمد آسمانی  |