یادمه وقتی راه افتادم، نفهمیدم چی شد تو شدی مقصدم؟
اما حالا مدتهاست اینو فهمیدم!
من که سرم تو لاک خودم بود، چی شد یهویی هوا خواه تو شدم؟
نگاه پر مهر تو بود که منو با خودش برد.
من هیچ وقت ندیدم یه همچی نگاهی رو،
نگاهی که دیده های منو جذب دیدار کرد.
فکر نمی کردم به این زودی یادم بره چی دیدم و کی نگام کرد!
من که اینهمه فراموشت کردم دلم به این گرم بود که تو هیچ وقت فراموشم نمی کنی. حتی به ذهنم نمی آد که ممکنه تو فراموشم کرده باشی...
یا اگه صدات کنم نگام نکنی!
اون بیراهه رفتنام که یادم می آد می فهمم که به انتخاب خودم از تو دور شدم.
می تونستم من که می دونستم راه اصلی کدومه ازش خارج نشم،
تا تو رو از دست ندم یا بهتره بگم خودمو از دست ندم
و حالا در وصف این من مرحوم اینهمه دراز و بیهوده نگم.
به من زندگی بده!