تبليغاتX
زمینی آسمانی - آنها که بمردند گل کوزه گرانند!
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

 

همه ما از بچگیمون تا حالا بارها و بارها در جریان مرگ قرار گرفته ایم. بودن بین بستگانمون کسانی که از این دیار رخت بر بسته اند و به دیار باقی رفته اند. اگه یه مرور بکنیم گذشته زندگیمونو می بینیم تعداد افرادی که در زمان حیات ما جان به جان آفرین داده اند، اونقدر زیاد هست که نشه با انگشتامون بشمریمشون. ای بسا ما تو خیلی از مراسماتی که برای رحلت اون افراد برگزار شده شرکت کرده باشیم.

معمول این جلسات یه تاثر توام با ترسه که چون خوشایندمون نیست سعی می کنیم بهش زیاد فکر نکنیم. به خاطر همین موضوع جلسات ترحیم واسه ما جلسات تلخ و بدیه و تا بتونیم تلاشمون اینه که نریم. مگه طرف خیلی به ما نزدیک باشه یا از بستگان عزیزمون باشه. عادی شدن و تلخ بودن باعث شده خیلی از ماها یادمون بره که اصلا فلسفه تشکیل این مجالس چیه؟ به خاطر کسی که مرده باید جلسه تشکیل داد یا صاحب عزا یا خودمون؟ 

متاسفانه اونقدر ما دچار غفلتیم که انگار یه مهمونی و دید و بازدیده مجلس ترحیم. خیلیها تو این مجالس دنبال تکاثر و تفاخرن! ماشین و لباس و زیبائیهای خودشونو به مردم نشون می دن و شدیدا به دنبال اثبات این اصل شیطانین که: ما از تو بهتریم! این قضیه انگاری واسه هر کی بیشتر رخ داده عادی تر شده.

اینکه چرا ما از این واقعیت انکار ناپذیر که بارها تو امثال این مجالس به هم می گیم گریزانی، محل تامل بسیاره: همه می میریم، شتریه که در خونه همه می خوابه، دیر یا زود نوبت ما هم می شه و ...

اگه قبول داریم چرا حتی تو همون جلسات رفتارایی از ما سر می زنه که با این باور تناسبی نداره؟ اینکه باور درجاتی داره و بین آنچه به آن معتقدیم و اعمالی که از ما سر می زنه این درجات فاصله می شن، واضحه. اما اینکه چرا این باور بسیار مهم و حیاتی و اساسی رو عینی نمی کنیم و رفتارمون رفتار آدمی نیست که بناست بمیره، واسه خیلی از ماها مبهمه! ابهامی که فهمیدن یا عدم درک اون می تونه از هستی ساقطمون کنه و  باعث بشه تا ابد از آنچه به خاطرش آفریده شدیم محروم بمونیم.

اگه بفهمیم خوابیم و با مرگ بیدار می شیم و بتونیم عمق این مساله رو درست درک کنیم که همه کسایی که می بینیم تا نهایتا ۱۰۰ سال دیگه می میرن و اثری ازشون باقی نمی مونه، می تونیم ببینیم که ترسی که مدتها روش سرپوش گذاشته بودیم چگونه سرباز می کنه و بودن یا نبودن واقعا برامون مساله می شه. مساله ای که حسابی ما رو در گیر می کنه. 

ما همین الان چه حسی داریم نسبت به میلیاردها آدمی که ۱۰۰ سال قبل بودن یا ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ سال قبل؟ مگه قبل از اونا آدمی نبوده؟ مگه همین چیزایی که واسه ما مهمه واسه اونا مهم نبوده؟ خوراک و پوشاک و مسکن و شهوت با همه شعوبش؟

چه معشوقه ها که زیر خاک نرفتن! چه مهم ها، چه باارزشها، چه مهربونیا، چه اخم ها و ناراحتی ها، چه نگرانیها، چه لبخند ها چه اشکها، چه مادرها چه پدرها، چه همسرها، چه فرزندها، چه گروهها چه فردها، چه اغنیا چه فقرا، چه قشنگ ها چه زشتها، چه خوب ها چه بدها، چه راحت طلبها چه سختی کشیده ها، چه دزدها چه امنا، چه بزرگ ها چه کوچیک ها، چه آدمها که مراقب بودن یه خش برندارن، و هزاران چه و چه و چه ...

اگه ما با یه نگاه بعد از صد سال حتی بتونیم یه روز زندگی کنیم خیلی زندگیمون متفاوت و متحول می شه. همه رفتارای خودمون و هرکس دوروبرمونه رو یه رفتار زیر خاک رفته ببینیم! اونوقت می فهمیم که چه قدر دغدغه های ما، آرزوهامون، بیم و امیدهامون، دلبستنامون، وقت گذروندنامون، کیف کردنامون و... همه و همه پوچ و بی معنی می شه.

همه ما تعجب می کنیم از سرعتی که گذران عمرمون داره، اینکه زمان واقعیه نه ذهنی و بعدی از ابعاد ماده است، غیر قابل انکاره. هر شی ای هر مقدار از عمرش می گذره طراوت و سلامتش رو به تدریج از دست می ده. البته غور کردن در حرکت و زمان و اینکه آیا زمان در ذات عالمه یا عارض بر اون می شه، هم جالبه، هم به ما تو شناخت بیشتر پدیده مرگ کمک می کنه.

به همون سرعت که تا اینجای عمرمون گذشته مابقیشم می گذره! اما چرا همیشه ما گذشته رو زود رفته می بینیم و آینده رو دیر گذر؟ این به خاطر میلیه که به موندن داریم. هیچ آدمی دلش نمی خواد نیست بشه. به همین خاطر نیمه خالیو هیچ وقت نمی بینه و همیشه نگاهش به نیمه پره. در واقع دو جور می شه به عمر نگاه کرد. یکی اینکه چند سال از عمرت گذشته و دیگری اینکه، چند سال از عمرت مونده؟ خیلی ها فکر می کننن سنشون بالا که رفت بزرگ می شن ولی در واقع به همون اندازه کوچيک می شه عمرشون!

خوب رفته ها که رفته ولی چقدر مونده؟ اصلا قابل پیش بینی نیست. اگه دقت کنیم دیگه راحت نمی تونیم از کنار این مساله مهم بگذریم. بعضیها بی خیال  می شن و می گن هر جور تا حالا گذشته مابقیشم می گذره. اینا اصلا نمی فهمن چی می گن! اینکه بالاخره دیر یا زود حیاتمون ختم می شه و از این دنیا می ریم بسیار مهمه.

یکی از چیزایی که باعث هلاکت ادم می شه شرکه. شرک به اون تعبیر راه رفتن مورچه سیاه رو سنگ سیاه مخصوص عرفاست. ما دچار شرک راه رفتن فیل روی سنیم. یه مقدار دقت لازمه. مگه معتقد نیستیم اول خدا بعد یا خودمون یا فلانی! مگه چشممون به کمک این و اون نیست؟ مگه پای نوشته هامون منتظر کامنت نیستیم. مگه تو وبلاگامون به دنبال لینک نمی گردیم، مگه اتوبوس که داره حرکت مي کنه نمی دوییم بهش برسیم؟ مگه از استاد یا پدر یا مادر یا مدیرمون نمی ترسیم؟ مگه چشم انتظار مشتری نمی شینیم مگه این همه من من نمی کنیم؟ ...

کجاست اون موحدی که عملا معتقد باشه به اینکه لا موثر فی الوجود الی الله؟!

کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد         من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند
اهل نظر آنند که چشمی به ارادت              با روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا       بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش         کانها که بمردند گل کوزه گرانند
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست   افسوس بر این عمر که به غفلت گذرانند
تا رای کجا داری و پروای چه داری                کز هر طرفت طایفه ای منتظرانند
اینان که به دیدار تو در رقص می آیند            چون می روی اندر طلبت جامه درانند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:55  توسط محمد آسمانی  |