تبليغاتX
زمینی آسمانی - حسین من!
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

 

دل تاول زده ام از کوچه پس کوچه های تاریک و تنگ هوا پرستی و تنبلی و کوته نظری و دنیازدگی و این زندگی انگلی بیزار و خسته، می شینه و چشاشو به نگاه تو می دوزه که چه از نزدیک خواستشو می شنوی و از این اسارت سیاه و سرد نجاتش می دی. تويي كه هميشه وقتي تاريكي و ظلمت اسيرم مي كنه به قلبم مي تابي و بر سرم مي باري تا سيراب بشم و راهمو ببينم و به حقيقت و ريشه ام نزديك بشم.

خیلی وقتها منم و اباعبدلله الحسین و میل غرقه دریای خالق این مولا شدن. احساس می کنم اگه به اندازه همه دنیا برای با او نبودن بگریم باز هم کمه. برای من حسین آخر دنیا و آخرته. انتهای همه چیز. انتهای همه کس. جایی است که هم عقلم و هم قلبم به فریاد، از خدا دیدن عاشورا می خواهد و بودن در کربلا. قلبم می گوید دوست دارم با حسین بمانم و عقلم می گوید دوست دارم با حسین بمیرم. پس می بایست همه دنیای من کربلا باشد و تمامی عمرم عاشورا. و من هر روزه برای رسیدن به کربلا می دوم تا به غافله عاشورا برسم و فقط برای یکبار ابالفضل را ببینم و به او بگویم اگر نرسیدم جای من هم مردانگی کن. به زینب هم بگویم جای من هم ببین.

اما به حسین که می رسم حرفی نمی ماند!

حسین من!

چه بارها که از خدا خواستم کاش می تونستم با تو می بودم و برات جونمو می دادم.

وقتی می بینم تو که همه چیز به وجودت قائمه، اونجوري احاطه مي شي و باز به فکر هم خودشونی، هم اونايي كه مانعشون شدن، كلي تلاش مي كني بهشون بفهموني اونا كين و كجان و چي بايد مي شدن و كجا بايد مي بودن، وقتي مي خواي مزه عشقيو كه چشيدي بگي و همه شيفته محبوبت بشن، مبهوت هل من ناصر ينصرنيت می شم! تو كه بايد به كمك ما بيايي و مي آي پس چرا از ما كمك مي خواي؟ منظورتو نمي فهمم!

انگاري سرنوشت محتوم اينه كه هركي عاشقه بايد دست تو رو بگيره و بلند شه و رسالتش رو كه همون گفتن از معشوقه ابلاغ كنه. اهل باطل هميشه هستن و نمي ذارن پرتو حسن عالمتابش دلاي عشاقو روشن كنه. قلبم مي گه همينه. بهاي سنگينيم بايد بده. همونجور كه تو دادي. بعد تو هر كي بخواد به كمال عشق برسه بايد به تو اقتدا كنه و به اين خاطر گفتن کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا كه اين تقدير همه است و تو هميشه هستي و هر كي بخواد از روزمرگي و مردگي در بياد، بايد دستتو بگيره و به صف كارزار بپيونده. هز جا كه هست و هر وقت كه خواب نبود. روزي كه عاشورا نباشه روز نيست و ارضي كه كربلا نباشه زمين. و تو براي اثبات اين چاره اي نداشتي جز آنكه همه را ببري و آنگونه بر تارك عقل جمعي بشر جاودانه بايستي و برقصي.

اي دل تو مي روي يا مي ماني؟ مرا با تو كاري نيست. عقل مي گويد بمانم، مي مانم تو نمي خواهي برو. چه امام مرا بپذيرد چه نپذيرد ديگر نمي توانم تو را با آن وساوس هزار رنگت، با آن شكها و ترديدها، با آن حجاب سنگين و غبار زياد پذيرا باشم. وقت غسل شهادت است. تو بايد گواه بدهي كه من مي بينم. هر چه را من مي خواهم بايد بخواهي و از هر آنچه نهيت مي كنم بايد كه پرهيز كني. ديده عقل مي بندم. خجالت نكش. نمي تواني نمان. برو. تا كي تو را تحمل بايدم؟ مي ماني؟! بيا توبه كن. خودت را غسل بده در زمزم كربلا. بيا جاودانه شو. بيا اينجا در ميدان جنگ آخرين نمازت را بخوان...

 

درسته عاشق شدن يه موهبت الهيه ولي گاها آدم مي تونه مقدماتشو فراهم كنه مخصوصا درباره خدا. ما اگه يه سري كارايي كه حضرت اله مي خواد رو فقط به خاطر اينكه اون خواسته انجام بديم، خودش مي آد. هر چند بهترين كار اينه كه به اين قافله بپيوندي و تو اينهمه تلاطم طوفان سوار اين كشتي بشي. گريه نكني جا مي موني و محرم بهترين وقته واسه زار زدن و خواستن رقصي آنچنان ميانه ميدان!

 

عزيزم خوب به خاطر دارم نه، نه فقط به خاطر دارم كه به خاطر اونا زنده ام.

يادته چه جوري صبح تا شب دلم فقط پيش خودت بود؟

يادته چه جوري تو قلبم خونه داشتي؟

يادته حضورت رو حس مي كردم.

يادته چه قدر برام صدا كردنت و ناز آوردنت شيرين و دلنشين بود؟

يادته چه جوري تو سجده باهات مي خوابيدم؟!

يادته هنوز ازت چيزي نخواسته بودم بهم مي دادي؟

من هنوز گرمي وجودت رو حس مي كنم،

هنوز حرفايي كه باهام مي زدي تو دلم طنين اندازه.

هنوزم يادمه چه جوري باهام حرف مي زدي و قربون صدقم مي رفتي،

و وقتي حرفات تموم مي شد تا چند روز دلم مي خواست با هيچ كي حرف نزنم،

نكنه حرفي از غير تو شنيده باشم و نكنه حرفي بزنم كه نظرت ازم برگرده.

خدايا از شدت وجودت پنهوني، از شدت محسوس بودن، حس نمي شي.

شاهد باشد من اينو داد مي زنم.

 

نگاه منظوم یک عارف به عاشورا » رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:20  توسط محمد آسمانی  |