تبليغاتX
زمینی آسمانی - چرا خدا رو نمي بينيم؟
نوشته هایم از خود آسمانی و زمینیم و خدای این من زمینی آسمانی

 

سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق.

 

خيلي از ماها زندگيمون درگير اينه كه چرا خدا رو نمي بينيم؟ اول بايد بدونيم خدا كجاست بعد دنبالش بگرديم. چون نمي تونيم عالم خارج از خودمون رو حقيقتا بشناسيم به شناخت خودمون اگه بپردازيم به نتيجه مي رسيم. خوب كجا و چه چیز خودمونو بايد بشناسيم؟ قلب. خدا تو قلب ماست و اگه خدا تو قلب ماست پس كو؟ كجاست؟ تو قلبمونه؟ كدوم قلب؟ تو من خودمونه؟ كدوم من؟ شايد نه مراد همين قلب ظاهره، يا مني كه مي شناسيم و خودي كه بهش خو كرديم! شايد اشتباه گرفتيم خدا تو يه قلب ديگست. خوب اون قلب كجاست؟ جز اينه كه اونم در ماست و جداي از ما نيست؟ ما چون محصور به ماده و محدود به محسوساتيم چيزايي رو مي بينيم و حس مي كنيم كه ماديه. حقيقت اينه كه اون قلب دورن ماست ولي در عالم خاكي نمي آيد به دست، عالمي نو ببايد ساخت وز نو آدمي. كلي بايد زحمت بكشيم تا پيداش كنيم و اين نه ماييم كه بهش مي سيم اين خودشه كه پيدا مي شه. اين خودشه كه رشد مي كنه در ما و ما رو عوض مي كنه. قلب يه وجود ماوايي و غير ماديه. هر چي اشتغالمون به ماديات بيشتر باشه انگاري وجودمون تاريكتر مي شه. هر چي وجودمون تاريكتر بود خوب كمتر مي شه ديدش. درون ما هم يه عالمه. همونجور كه بيرونمون. خوب توش چي مي بينيم؟ هيچي؟ چرا؟ چون نور نيست. مگه مي شه تو تاريكي بي چراغ و نور چيزيو ديد؟ نور عالم درون از كجا مي آد؟ از عقل. از ايمان. از تقوا. از عبادت. از معرفت. هرچي نور اينا بيشتر به قلبمون بتابه بهتر مي بينيم. هر چي وجودمون روشنتر باشه خدا واضحتره. به هر ميزان كه بهتر ببينيم، خوب پهناور وجودمونو بيشتر مي شناسيم و چون وجودمون وصل به خداست و نفخ روحشه به خدا مي رسيم. هر چقدر هم درونمون تاريك باشه و لو اينكه وسط خورشيد باشيم، كوريم. نمي بينيم. ما به دنيا كه مي آيم مثل يه ماهي كه تو آب مي افته غرق محسوسات و ماديات مي شيم و تا بيام بفهميم روحي داريم و به جايي متعلقيم عمري ازمون مي گذره. ماده مي شه همه چيزمون. بايد از ماديات مرد و با معنويات زنده شد. اين مي شه موتوا قبل ان تموتوا. مي شه حيات طيبه كه جز با تقوا ممكن نيست:

 

از جمادی مردم و نامی شدم         و ز نما مردم ز حيوان سر زدم

مردم از حيوانی و آدم شدم           پس چه ترسم كی ز مردن كم شدم

بار ديگر هم بميرم از بشر              تا بر آرم از ملائك بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو       کل وجهه هالک الا وجه هو

 

آيات آفاقي كه بيرون از ماست و آيات انفسي كه نشونه هاي درونيه، حكمت آميزه. به هرچه بنگريم حكمته. منتها به اين شرط كه بنگريم. نگريستن نه همون ديدن با چشم سره، چشيدن به ذوق جانه. حكمت گم شده مومنه، چرا؟ چون مومن دلش به نور خدا روشنه و هرچي بتونه نور وجودش رو زياد كنه براش عزيزه. حكمت نور وجود آدمو زياد مي كنه. آدم هميشه به دنبال عزيزشه. هر چي رو دوست داشته باشه با همون محشور مي شه. چون همه وجودش رو واسه رسيدن به عزيزش صرف مي كنه.

جنود عقل و جهل در وجود آدمي كه به دنبال حكمته صف آرايي مي كنن و اين به همون حكايت كربلا نزديكه و حادثه عاشورا و تو مي شي حسين اين ميدان. اونوقت با فرقاني كه از تقوا داري و حياتي كه طيبه است تلاش مي كني واسه نمردن، واسه ثبت شدن بر جريده عالم، واسه ابدي شدن، واسه معراج، واسه خليفه خدا شدن، واسه درك اشرف مخلوقات بودن، واسه درك حقيقت عالم و آدم، واسه فهم هدف خلقت، واسه اجابت ندايي كه از زمين و آسمون مي شنوي...، فرمود: يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما ليحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه.   

 

هدف خلقت چيه؟ عبادت و معرفت؟حكمت آفرينش رمزي هست كه نامعلومه يا لااقل دست نامحرم از اون كوتاهه! فرمود: كنت كنزاً مخفياً فاحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكي أعرف.

اومد لب بوم قاليچه تكون داد    قاليچه خاك نداشت خودشو نشون داد.

 

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند به خاطر ما و براي ما. فرمود همه اشيا رو براي تو آفريدم و تو رو واسه خودم. اين نظام نفي و اثبات و مثبت و منفي و تاريكي و نور و خنده و گريه و خلوت و جلوت و ظاهر و باطن و اسير و آزاد و هر آنچه هست با اضدادش، به سير ما كمك مي كنه اگه حواسمون باشه. اگه عينك و سمعك نزنيم. تا درد نباشه درمان هم نخواهد بود.

 

بندگي يعني چي؟ يعني درد آدم شدن داشتن و به درمان الهي رسيدن. عبادت يعني همراه شدن با رمز و راز خلقت و هدفي كه آفرينشمون داشته. يعني پيدا كردن خدا. رسيدن از خاك به افلاك، از ماده به معنا. يعني تكامل، يعني معراج، يعني اكسير عشقي كه مس وجودو زر كنه. يعني جانشين و خليفه خدا شدن. يعني كار خدايي كردن، يعني ابديت، يعني ازليت، يعني بي نهايت، يعني ....

 

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود         زنهار زين بيابان وين راه بي نهايت

 

آدم چون واسه یه سیر بی نهایت آفریده شده هیچی قانع و سیرش نمی کنه. می شه با نگاه به دور و بر و بازبینش دم دستیها خدا رو دید که چه جوری خودشو به آدم نشون می ده و ازش می خواد راهشو عوض کنه و به سمت اون بره. دیدین بچه ها چه جوری قایم باشک بازی می کنن؟ انگاری خدا هم تو بارون و برف و درخت و گل و میوه و غذا و آسمون و دریا و ابر و همه هر چی که در طبیعت هست، پنهونه. قایم شده. باید دنبالش بگردیم تا پيداش كنيم. خیلیامون فکر می کنیم خدا تو ناکجا آباده و اصلا اهل قایم باشک بازی نیست. نه! انصافا هم اين زندگي ماشيني خيلي خدا رو دور جلوه مي ده. به خودم نگاه كه مي كنم مي بينم من و كجا و خدا كجا واسه همينم مي گم نه! خدايا من، نه! اما به خدا كه نگاه مي كنم مي گم... 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:34  توسط محمد آسمانی  |