ای همیشه با من !
می دانم داری همین حالا می بینی که دارم برایت می نویسم و با تو حرف می زنم . ای تمام امیدهای من!

قلب کوچکم هر گاه می بیند کسی به کسی دل بسته یا حتی چیزهایی را هر چند بی ارزش دوست می دارد و قبله گاه امیدش می گیرد ، برایش می سوزد و او را از سر ترحم می ستاید و می خواهد برایش کاری بکند . نه به خاطر آن طرف محبت او نه ، به خاطر اصل این عشق ورزیدن و امید بستن . به خاطر این فقر و نیازی که دارد و ثروتی که می خواهد.می گوید اگر کارش به دست من بود همه خواسته های او را بر می آوردم قبل از آنکه او بخواهد و هرگز دلش را نمی شکستم .
ای تمام آرزوهای من!
تو که برتر از تمام دوست داشتنیها هستی و همه آنها را خودت آفریدی ، همه جلوه ای از جمال تو اند و آنچه در آنها دلربایی می کند از توست، تو را من می دانی که دوست دارم . می خواهم بیشتر از همه دوستت داشته باشم و حتی برسم به آنجا که غیر تو را سهمی از این مهر نباشد .
تمام امیدم هستی ، خیلی تو را دوست دارم ، اما می خواهم به مقامی برسم که که جز از تو چیزی نخواهم و دستم پیش جز تو دراز نباشد. حتی دوست دارم که دوست داشتنت اینقدر از خود بی خودم کند که هیچ نخواهم و آنچه تو دادی یا ندادی به آن راضی باشم .
ای همیشه محبوبم !
من که اینهمه دوست دارمت ، رواست به خود نزدیک نکنی و جوانه های امید مرا نا شکفته باقی بگذاری و باران لطف و رحمتت را بر من نباری و من را به بهارت نرسانی؟
ای همیشه عزیزم!
تو خود می دانی و من چون نمی دانم چگونه می دانی و اجابت نمی کنی می گویم : همه هر چه به چیزی یا کسی دل بسته اند سهمی و لو کاذب و لو مادی از محبوب خود دارد و حظی از او می برد. چرا و چگونه تو که بهترینی و برترینی به دوستدارت سهمش را ندهی و او را محظوظ نکنی؟
ای همیشه ببیننده!
ببین سکوتم را که چگونه لب فرو بسته ام و به این زیستن بعد از مرگ دل خوش کرده ام که بالاخره روزی گوشه چشمت شامل ما هم می شود ، عنایتی به ما هم می کنی ، دست ما را هم می گیری پیش ما هم می آیی.
ای همیشه مهربانم !
باور کن مهربانم گاه می گویم مبادا کسی بفهمد که پیشم نیستی . چون ظاهرم غلط انداز است . همه فکر می کنند تو با منی ، تو در منی ، تو از منی . حق دارند . چون همش آنها را به محبت تو دعوت می کنم . می گویم تو برتر از هر جمال هستی ، بالاتر از هر کمال هستی ، همه هر جمالی دارند ، همه هر کمالی دارند مال توست . اگر جمال با کمالت را ببینند، چشم از هر چه کمال می پنداشتند می بندند و سر به طاعتت ، فرود می آورند. اما نمی دانند که هیچ بهره ای از تو نبرده ام و بی تو من مرده ام . و این که می بینند جسمی است بی روح . همچو یک چوب ، همچو یک سنگ . چوب و سنگ چه بگویم ؟ آنها هم از او بهترند. چون تسبیح گوی آن حضرتند . اما من چه ؟ سراسر کشور وجودم با تو بیگانه است .
ای همیشه با من ! ای همیشه در من ! ای همیشه از من !
خیلی دلم می خواهد این گفتنم با تو به درازا بکشد . ناسلامتی تو بهترین و نزدیکترین و مهربان ترین کسم هستی . سخن که چه بگویم سهمت از همه چیزم بیشتر از سایرین است . اما حتما هزاران بار دیده ای با غیر تو با آن همه فقر ، ساعتها صحبت می کنم و دمی از محضرشان غایب نمی شوم . اما با تو چه ؟ بمیرم برایت که اصلا ادبدار حضورت نبوده ام و احترامت را نگه نداشته ام و سهمت را نپرداخته ام . هیچ وقت . هر وقت روی به سویت نهادم و لب به سخن گشادم تنهایی و نبودت را فراموش کردم و درک محضرت را پاس نداشتم . با تو حرف می زدم و می زنم اما تو را به اندازه آنها نمی بینم و نمی شناسم و درک نمی کنم !!
ای همیشه حاضر ! ای همیشه دادرس!
چرا زود مرا از این مهلکه نجات نمی دهی؟ چرا مرا آنگونه که باید نمی پروری؟ چرا بی تو بودن را برایم عادی جلوه می دهی ؟ چرا بی تو زیستن را برایم می خواهی ؟! چرا همه روزه به همه کس و همه چیز و همه جا باید فکر کنم جز به منشا همه کس ، و همه چیز ، و همه جا ؟! اصلا چرا مرا آفریدی که اینقدر تو را اذیت کنم و فکر کنم تو مرا اذیت می کنی ؟! اصلا چرا باید همش از تو خودت را بخواهم و فکر کنم هیچوقت خودت را به من نمی دهی؟! اصلا چرا باید خواستن را به من بیاموزی و از من بخواهی اما خودت را از من دریغ کنی و به من نرسانی؟!

ای همه همه همه عشق ،
ای همه همه همه دوستی ،
ای همه همه همه خواستن ،
ای همه همه همه بخشش.
بعضی وقتها فکر می کنم هر کار کنم دیگر به من التفات نمی کنی و هر چاره ای که پیش گیرم و حتی با گوشه چشم هم نگاهم نخواهی کرد . البته که چیز کمی نیست و من کشته همانم . اما برای تو چیز کمی است . لطفا برای این راه پایانی مقرر کن . و بیش از این در تب و تاب دوری از خودت جانم را نگیر .
هر لحظه منتظرم که ناامیدم نکنی و آنگونه که قلب کوچکم برای دیگران می سوخت تو هم برای من دل بسوزانی.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط محمد آسمانی
|