منو آوردی با اینهمه چراهایی که از بچگی ولم نمی کنه، تنهام گذاشتی و گفتی جز تو محبوبی ندارم و راه بیفتم به سمتت و تا به تو نرسیدم از پای ننشینم. هر کیم هر چی گفت و هر مانعی پیش اومد ازت چش بر ندارم و از سرعت سیرم نکاهم. گفتی اگه ازت دورم به این معنی نیست که تو دوری، حجاب اعمالم نمی ذاره حضورت رو حس کنم. اگه خواستم باهات حرف بزنم و ازت حرف بشنوم باید نماز و قرآن بخونم...
منی که مانوس با اوناییم که دوستشون دارم و راههایی رو می رم که به رفع نیازم منتهی می شه و هر وقت مانعی پیش می آد حواسم از هدفی که داشتم پرت می شه و سرعتم کم، چه جوری ازت نخوام نزدیکیتو حس کنم؟ چه جوری می تونم از اعمال این منی فاصله بگیرم که باهاش خو کردم و خیلی وقتا نمی فهمم کدوم عملم رو دوست نداری که اینقدر از من فاصله داری؟! می شه اینهمه حرف بزنم و حرفی نشنوم؟ حرف می زنی و من نمی شنوم؟ تو جای من بودی چه کار می کردی؟ بهم نزدیک نمی شدی؟ نمی گفتی چرا اینهمه در پرده ای؟ منو ببین که هر روز دیوانه تر از دیروزم!
